گفت كه انسان بدن است . خير ، انسان مجموع بدن و روح است ، و جزء با كل مغاير است ، نه متّحد و قابل حمل ، و به شرط لا است اى بالنسبة الى الحمل و نيز فصل در ذهن ما [ مثلا ناطق ] داراى معنائى است [ مميّز جوهرى و ذاتى انسان از انواع ديگر ] كه با همان معنا بر ذات حمل مىشود و مىتوان گفت كه انسان ناطق است . ولى صورت در خارج [ نفس ناطقه و روح انسان ] با معنائى كه دارد [ حقيقت مجرّدهاى است كه ذاتا مجرّد ، ولى فعلا مادّى است و . . . ] هرگز بر ذات قابل حمل نيست چه اينكه بر جزء ديگر هم قابل حمل نيست و نمىتوان گفت كه انسان همان روح است يا روح همان بدن است پس جنس لا به شرط است و مادّه به شرط لا ، فصل لا به شرط است و صورت به شرط لا . « 1 » و همهء اينها نسبت به حمل سنجيده مىشوند . و به قول حكيم سبزوارى :
« جنس و فصل لا به شرط حملا * فمدّة و صورة به شرط لا « 2 » »
[ نكته : تشبيه مذكور به ضرر مرحوم آخوند است ، زيرا مراد حكماء از تشبيه مذكور آنست كه جنس و فصل با مادّه و صورت ذاتا و ماهيّة اتحاد دارند ، جنس همان مادّه و فصل همان صورت است و بالعكس و فرق ميان آن دو بالاعتبار است يعنى به اعتبار لا به شرطى و به شرط لائى و اين قسمت با كلام فصول هماهنگتر است تا كلام آخوند ( ره ) دقّت شود . ]
ج ) امر سوم
قوله : الثالث : امر سوّم از امور باقيمانده راجع به اينست كه ملاك حمل و قضيّهسازى آن است كه موضوع و محمول از جهتى با يكديگر اتّحاد و هماهنگى داشته باشند . و گرنه حمل مباين بر مباين لازم مىآيد كه غلط است . و از جهتى ديگر با يكديگر اختلاف و مغايرت و دوگانگى داشته باشند و گرنه « حمل الشىء على نفسه » لازم مىآيد كه آن نيز باطل است جهت اتحاد گاهى فقط مصداقى است ، يعنى موضوع و محمول در مصداق خارجى با يكديگر اتحاد دارند . مانند انسان و ابيض ، انسان و كاتب . . . در اين صورت تغاير آن دو مفهومى خواهد بود و در حمل شايع صناعى و قضاياى متعارفه همين قسم مطرح
هامش
( 1 ) - شرح منظومه ، قسمت حكمت ، ص 99 .
( 2 ) - شرح منظومه ، قسمت حكمت ، ص 99 .