4 - حق اينست كه مجموع قيد و مقيد باهم محمول واقع شده و شىء له الضحك كه وصف و موصوف است معا بر انسان حمل شده است ( ظاهر كلام نيز همين را دلالت دارد . ) و اگر اين شد مىگوئيم : قضيّه الانسان شىء اى انسان له الضحك به دو قضيّه منحل مىشود كه يكى از آن دو ضروريّه و آن ديگرى ممكنهء خاصّه است :
1 - قضيّه الانسان انسان كه ضروريّه است .
2 - الانسان له الضحك كه ممكنه است .
قوله : و ذلك : دليل انحلال : در نحو گفتهاند : الاوصاف قبل العلم بها اخبار و الاخبار بعد العلم بها اوصاف .
بخش اوّل : اوصاف يعنى چيزهايى كه در ظاهر كلام به صورت وصف آمدهاند و بالمطابقه از اوصاف هستند . اگر همين وصف پيش از علم مخاطب و مستمع به كار رود [ يعنى هنوز مخاطب از آن وصف اطلاعى ندارد ] باطنش اخبار خواهد بود و بالملازمه از آن وصف خبر دادن است . مثلا شنونده نه از ملاقات شما با زيد خبر دارد و نه از عالم بودن زيد و شما در مقام اخبار مىگوئيد : « لقيت زيدا العالم » كه زيد را به صفت علم وصف كردهايد ، و خبر از ملاقات با او دادهايد ولى خود « زيدا العالم » باطنا يك خبر است « اى لقيت زيدا و هو عالم » پس ظاهرا يك كلام است ولى به دو كلام منحل مىشود .
بخش دوّم : اخبار يعنى كلماتى كه در ظاهر به صورت خبر آمده و بالمطابقه خبر است ، اگر پس از علم مستمع به كار برده شوند ، باطن آنها اوصاف خواهد بود و بالملازمه اوصاف هستند نه اخبار . زيرا خبر آنست كه فايدهاى را كه سكوت برآن صحيح باشد ، افاده كند و در اينجا افادهاى نيست تا خبر حقيقى باشد ، مثلا اگر گفته شود : « لقيت زيدا و هو العالم » ، اين عبارت در واقع دو خبر است ولى شنونده از قبل مىدانست كه زيد عالم است ، پس در باطن گويا گفته شده است : « لقيت زيدا العالم . »
حال ما نحن فيه از قسم اوّل است . يعنى گرچه در ظاهر به صورت وصفى گفته است :
« الانسان شىء له الضحك » ولى چون شنونده از وصف ضاحك بودن انسان بىاطلاع است ، گويا گفته است : « الانسان شىء اى انسان و هو له الضحك او ضاحك » ، در اين
شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 292
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٩٢