در معناى حقيقى افعال نيز دخالتى ندارد ، بلكه در پارهاى از موارد آن هم به حكم عقل زمان از آن مستفاد است ( در ادامه اين بعض موارد روشن مىشود . ) براى اثبات اين مطلب دو دليل و دو مؤيّد مىآورند و در مجموع به چهار بيان ثابت مىكنند كه زمان جزء موضوع له افعال نيست .
بيان اوّل : اشكال نقضى : همه قبول داريم كه افعال انشائيّه ( امر و نهى و . . . ) از جملهء افعال هستند و اگر زمان جزء معناى فعل بود بايد اينها نيز بر زمانى از ازمنه دلالت كنند . در حالى كه فعل امر و نهى به دلالت وضعى لفظى بر زمان دلالت ندارد .
بيان ذلك : دو دليل داريم بر عدم دلالت وضعى بر زمان :
1 - فعل امر و نهى مثل اضرب و لا تضرب ، مادّه و مبدأ و مشتقمنهاى دارند كه ضرب باشد و هيئتى دارند كه هيئت امرى يا نهيى باشد و به هيچكدام بر زمان دلالتى ندارند . از حيث مادّه : مادّهء ضرب براى دلالت بر حدث معيّن ( زدن در مقابل بردن ، خوردن ، كشتن و . . . ) وضع شده است و در اصل اين طبيعت زمان دخالتى ندارد .
از لحاظ هيئت : هيئت امر و نهى هم بر طلب ايجاد طبيعت يا طلب ترك طبيعت ( يا بعث به سوى طبيعت و زجر از طبيعت ) دلالت دارد ، و هيچ خصوصيّتى از قبيل : فور و تراخى ، مرّة و تكرار ، حال و آينده در اين معنا دخالتى ندارد .
2 - اگر زمان در معناى امر و نهى دخيل باشد لازمهاش آن است كه ما نتوانيم متعلّق امر و نهى را در خارج امتثال كنيم ، زيرا كه يا مفهوم زمان داخل در معنا است كه مفهوم امرى ذهنى و قابل اتيان در خارج نيست و يا مصداق زمان جزء معنى است ، اگر اين باشد كدام مصداق جزء معنا است ؟ آيا فرد گذشته از زمان جزء معنا است ؟ آيا طلب ايجاد طبيعت را در زمان گذشته از ما مىطلبد ؟ اينكه معقول نيست چون گذشتهها گذشته و در آن گذشته يا طبيعت ايجاد شده بود پس تحصيل حاصل است و يا ايجاد نشده پس ايجاد آن محال است چون زمان به عقب برنمىگردد .
آيا از ما ايجاد طبيعت را در زمان حال مىطلبد ؟ اين نيز معقول نيست زيرا اوّلا حال حقيقى نداريم روى هر آنى كه انگشت بگذاريم تا گفتيد : اين آن ، تمام شد و رفت . ثانيا به
شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 225
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٢٥