اعمّ از اينكه تلبّس و اتصاف و صدور و قيام ادامه داشته باشد يا منقطع شده باشد .
اسم مفعول يعنى « من وقع عليه الفعل و تلبّس بالوقوع » چه استمرار داشته باشد يا منقضى شده باشد . اسم مكان اى « المكان الذى وقع فيه القتل و تلبّس به وصف القتل » چه اتّصاف و تلبّس باقى باشد و چه منقضى شده باشد .
اسم زمان هم وضع شده براى زمانى كه قتل در آن واقع شده كه يك عنوان كلّى است ، با اين تفاوت كه در اسم فاعل و مفعول و مكان و . . . آن مفهوم كلّى حقيقتا داراى دو فرد تلبّسى و انقضائى است ، ولى در اسم زمان آن ذات دو فرد ندارد بلكه منحصر شده در فرد تلبّسى و محال است فرد ديگر داشته باشد . چون خود آن زمان معدوم شد و قابل اعاده نيست ( اعادهء معدوم بعينه از محالات است ) ولى در مقدّمه گفتيم : انحصار كلّى در فرد و حتّى اصلا فرد نداشتن لطمهاى به كليّت مفهوم نمىزند ، پس مىتوان براى اسم زمان هم يك مفهوم عام و كلّى در نظر گرفت . پس در محلّ نزاع داخل است و جا دارد بحث شود كه خاصّى هستيم يا عامّى ؟
دو شاهد : الف ) در مورد لفظ جلاله يعنى كلمهء مقدّس اللّه اختلاف است برخى آن را علم شخص مىدانند كه وضع شده براى آن وجود معين و معروف خارجى كه آفريدگار هستى است و برخى آن را اسم جنس مىدانند و مىگويند اللّه وضع شده براى آن ذاتى كه مستجمع جميع صفات كماليه و جماليه باشد و اين معنا يك معناى كلّى است ولى در خارج يك مصداق بيشتر ندارد و مصداق ديگر محال است .
حال اگر انحصار مفهومى در يك فرد موجب مىشد كه آن لفظ براى همين فرد وضع شود و معنا جزئى باشد نبايد اختلاف مذكور صورت مىگرفت و عدّهاى آن را اسم جنس مىدانستند . پس معلوم مىشود منحصر شدن كلّى در يك فرد لطمه به كليّت آن نمىزند .
ب ) كلمهء واجب الوجود بالاجماع يك مفهوم كلّى دارد . يعنى ذاتى كه وجود و هستى برايش وجوب و ضرورت دارد و خود اين معنى فى نفسه كلّى است ولى به حكم براهين توحيد در خارج يك فرد بيشتر ندارد و افراد ديگر محال و ممتنع هستند و حصر كلّى در يك فرد به كليّت آن قادح نيست .
شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 221
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٢١