حقيقى نخواهد بود آرى مجازا بلامانع است .
[ به علاقهء مجاورت يا مشابهت اگر اجزاء زمان را افراد و مصاديق بدانيم و به علاقهء جزء و كل اگر آنها را جزء بدانيم ] .
پس در اسم زمان سخن از حقيقت بودن مشتق در خصوص متلبّس به مبدأ فى الحال يا در اعمّ از ما تلبّس و ما انقضى جا ندارد بلكه فقط بايد خصوص را اختيار كرد .
قوله : و يمكن : مرحوم آخوند در ردّ اين وجه مطالبى دارند كه با ذكر نكتهاى از منطق بيان مىكنيم : در حاشيهء مولى عبد اللّه آمده است : مفهوم يا جزئى است يا كلّى . مفهوم كلّى يا اصلا در خارج فردى ندارد و محال است كه داراى مصداق شود مانند : شريك البارى ، اجتماع نقيضين و . . . و يا اصلا فردى ندارد ولى ممكن الافراد است مثل عنقاء ، غول ، دايناسور و . . . و يا داراى يك فرد است و فرد دوّم و سوّم براى آن محال است مثل واجب الوجود لذاته ، و يا فرد ديگر هم ممكن است ولى يافت نشده مثل شمس ، و يا داراى افراد كثيره است آنهم يا داراى افراد متناهى است مثل سيّاره و يا داراى افراد نامتناهى است مثل مفهوم كلّى شىء ، موجود و . . . ولى نكتهء مهمّ در تمام اينها آنست كه انحصار مفهوم كلّى در يك فرد با امتناع فرد ديگر يا امكان آن ، و بلكه اصلا فرد نداشتن كلّى چه ممتنع الافراد و چه ممكن الافراد باشد و . . . ، هيچكدام به عموميّت و كليّت مفهوم لطمه نمىزند . چهبسا مفهومى فى حدّ نفسه كلّى باشد و قابل صدق بر كثيرين ولى بنا به دلائلى فعلا و يا حتّى بالقوّه داراى فرد يا افرادى نباشد . با توجه به اين نكته مىگوئيم :
اگر اسم زمان براى خصوص فرد و مصداق خارجى ( مثلا مقتل براى خصوص زمان قتل كه قطعهء معينى از زمان است ) وضع شده بود ، حقّ با شما بود زيرا فرد خارجى يكى بيش نيست و آن فرد تلبّسى است و امّا فرد انقضائى ندارد به بيانى كه در اشكال خود اين بعض گذشت . ولى چه داعى داريم كه بگوئيم : مشتقّات به ازاء فرد وضع شدهاند ؟ خير به عقيدهء ما مشتقّات تماما وضع و موضوعلهشان عام است و براى يك معنا و مفهوم كلّى وضع شدهاند :
مثلا اسم فاعل وضع شده براى « من صدر عنه الفعل يا قام به الفعل يا تلبّس بالمبدا ، »
شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 220
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٢٠