نمىدانيم باز هم بقول مطلق توقف نموده و به اصل اعتنا نكردهاند .
نمونهء سوّم : دو نفر كه از يكديگر ارث مىبرند و قانون توارث بينهما حاكم است [ مثل پدر و پسر ، برادر و برادر و . . . ] هر دو مردهاند [ دو موت دو امر حادث است ] ولى نمىدانيم كدام اول مرده و كدام آخر تا همانكه از آخر مرده و ارث ما ترك ديگرى باشد ؟ در اين فرض هم بقول مطلق توقف كرده و از اصل يارى نگرفتهاند .
نمونهء چهارم : مىدانيم كه مال مرهونه زمام امرش در دست مرتهن است و آقاى راهن بدون اذن مرتهن يا اجازهء او حق ندارد در عين مرهونه در مدت رهن تصرف كند حال آقاى مرتهن اذن در تصرف داد سپس دو امر حادث شده يكى بيع كه تصرف مالكى است و ديگرى رجوع المرتهن عن الاذن ولى كدام اسبق است نمىدانيم باز مشهور بقول مطلق توقف كرده و از اصل استفاده نكردهاند بدون اينكه فرقى بگذارند ميان مواردى كه هر دو مجهول التاريخ باشند يا احدهما معلوم التاريخ باشد .
حال چه بايد كرد ؟ رأى مشهور آن حرف اوّل است كه تفصيل دادند و در مجهول التاريخ تنها اصل را جارى كردند نه در معلوم التاريخ و توقف نكردند يا اين سخن دوّم كه على الاطلاق توقف كردهاند از عمل به اصل ؟
مرحوم شيخ مىفرمايد : رأى مشهور همان اوّلى است و امّا اين بخش دوّم كه اطلاق باشد چندين جواب دارد .
الف : براى جمع بين اين دو مىتوانيم اين موارد اطلاق را حمل كنيم برفرضى فرضي هر دو حادث مجهول التاريخ باشند و امّا موردى كه احدهما معلوم التاريخ باشد وضعش از مثال موت مورث و اسلام وارث روشن مىشود .
ب : وقتى نصى داشتيم و ظاهرى قانون تقديم نص بر ظاهر و تفسير ظاهر با نص است در اينجا هم سخن اول مشهور در مسئله موت مورث و اسلام وارث نص است و اين موارد بعدى از اطلاق مىخواهيم استفاده كنيم كه ظاهر است و
شرح رسائل (فارسى) — صفحة 334
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٣٣٤