سالبه كليه با موجبه جزئيه تناقض دارند و در شيئى واحد مجتمع نمىشوند و نيز وجود مطلق با عدم مقيد همانند موجبه كليه با سالبه جزئيه متناقضند .
آرى مطلق العدم با مطلق الوجود ، مطلق العدم با وجود مقيد ، مطلق الوجود با عدم مقيد تنافى نداشته بلكه قابل جمعند .
با عنايت به اين نكته مىگوئيم : اگر زمان ظرفيت داشته باشد فقط استصحاب وجودى جارى است و نوبت به استصحاب عدم ازلى نمىرسد زيرا كه آن عدم مطلق و قابل استمرار با اين وجود مطلق و قابل استمرار نقض شد و قطعا مرتفع شد ديگر جاى استصحاب آن نيست و اگر زمان قيديت داشته باشد فقط استصحاب عدمى جارى مىشود و نوبت به استصحاب وجودى نمىرسد زيرا كه آن عدم مطلق و ازلى كه الى الابد قابل استمرار بود با وجود مقيد به زمان خاص منتقض شد نه با وجود مطلق و لذا بعد از آن زمان خاص شك در بقاء و استمرار عدم مىكنيم جاى استصحاب عدمى است و بههرحال جاى تعارض نيست .
قوله : و امّا ثانيا :
اشتباه دوّم فاضل نراقى : ايشان در دو مثال اخير يعنى سببيت وضو براى طهارت و سببيت ملاقات براى تنجّس ميان شك در مقتضى و شك در رافع خلط نمودهاند .
بيان ذلك : ايشان فرمودند :
در اين دو مثال هم على القاعده دو استصحاب عدمى و وجودى قابل جريان است و در اثر تعارض تساقط مىكنند ولى يك اصل ثالثى داريم كه بر استصحاب عدمى حكومت نموده و زمينه را براى جريان اصل وجودى هموار مىسازد به بيانى كه تفصيلا ذكر شد .
ما از ايشان مىپرسيم : آيا به عقيدهء شما اين دو مثال از قبيل شك در مقتضى است ؟ يا از قبيل شك در رافع ؟ شك در مقتضى يعنى شك در اصل سببيّت و به عبارت ديگر شك در اصل تأثير مؤثر يعنى قدر متيقن اينست كه شارع
شرح رسائل (فارسى) — صفحة 230
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٣٠