فى المثل يك سخنرانى كامل كه داراى صدها و هزاران كلمات [ اجزاء ] مىباشد يك فرد از افراد كلى تكلم است همانند زيد كه داراى صدها و هزاران جزء مادى و معنوى است و فردى از افراد انسان بشمار مىآيد نه اينكه هر قطعهاى از كلمات اين سخنرانى يك فرد از كلى باشد تا شك ما در تبادل افراد باشد به اينكه كلى در ضمن اين فرد قطعا رفته و كلى در ضمن فرد ديگر از اول مشكوك الحدوث است پس از قبيل كلى قسم ثالث است خير كليه قطعات اجزاء يك كل محسوب مىشوند و آن كل كه به نظر عرف امر واحد محسوب مىشود به وجود جزء اول موجود شده و بقيه اجزاء كه مىآيند عرفا استمرار همان موجود اولى است و لذا شك ما در بقاء است و مجراى استصحاب عينا مثل اينكه كلى انسان در ضمن زيد موجود شد و پس از مدتى شك مىكنيم در بقاء كلى در ضمن همان فرد كه زيد باشد كه شك در بقاء است نه حدوث امر جديد پس ما نحن فيه از قبيل كلى قسم اول است نه قسم ثالث و خلاصه اينكه ما هر قطعه از كلام را جزء براى كل حساب كرديم و مستشكل جزئى براى كلى و بينهما بون بعيد .
قوله : مع ما عرفت :
توجيه دوّم : سلمنا كه استصحاب كلى تكلم از قبيل استصحاب كلى قسم ثالث است و لكن اينگونه نيست كه قسم ثالث مطلقا جارى نشود بلكه ما يك تفصيل سهشاخهاى داشتيم :
1 - در مواردى كه احتمال وجود فرد ديگر معيت داشته باشد استصحاب جارى است .
2 - در مواردى كه احتمال تأخر بلافصل باشد باز دو صورت پيدا كرد يكى اينكه شك در تبادل و جابهجائى افراد باشد مثلا زيد رفت نمىدانيم عمرو جاى او را گرفت يا نه اينجا استصحاب جارى نيست .
3 - و ديگرى شك در مراتب بود مثل سواد قوى و ضعيف كه عند العرف
شرح رسائل (فارسى) — صفحة 214
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢١٤