از طرفى هم عند العرف وجود كل شىء بحسبه و بقائه بحسبه و ارتفاعه بحسبه ، فى المثل در امور قارّه نظير وجود زيد - انسان و . . . عرف وجود زيد را به تحقق همهء اجزاء آن دانسته و بقاء زير را به بقاء همهء اجزاء و ارتفاع اين وجود را به ارتفاع همهء اجزاء مىداند ولى در امور غير قارّه مثل زمان وجود ليل را به حدوث اولين جزء آن مىدانند يعنى نخستين آن از شب كه فرارسيد عرف مىگويد شب شد و بقاء آن را به عدم تحقّق آن اخير مىدانند يعنى آن دوم و سوم و صدم و هزارم را با مسامحه بقاء ليل مىدانند اگرچه به دقّت تجدد امثال است و ارتفاع ليل را به ارتفاع آخرين جزء ليل و فرارسيدن اوّلين جزء از نهار مىدانند .
حال اگر به اين ديد نگاه كنيم مىتوانيم بگوئيم قبل از اين جزء مشكوك ليل بود و الآن در بقاء عرفى آن شك مىكنيم پس استصحاب جارى مىشود .
و توجيه دوّم با كلمهء او لتعميم شروع مىشود و آن اينكه : در مستصحب تصرف نكنيم بلكه در تعريف استصحاب تصرف كنيم يعنى بگوئيم : استصحاب عبارت بود از حكم به بقاء ما كان و معناى حقيقى بقاء همان بود كه در اول تنبيه ذكر شد يعنى بقاء عين الموجود السابق منتها در تعريف استصحاب به يك معناى مجازى عامى استعمال شده كه شامل معناى حقيقى و مجازى هر دو مىشود .
[ نظير استعمال اسد در مطلق الشجاع كه شامل رجل شجاع و حيوان مفترس هر دو مىشود ] . و آن معناى عام عبارتست از وجود الشّيء بعد عدمه كه اعم است يعنى هم شامل مىشود آنجا را كه اين وجود بعد از عدم به عين همان وجود سابق باشد همانند امور قارّه و هم شامل مىشود آنجا را كه وجود بعد از عدم به وجود مثل آن موجود سابق باشد همانند امور تدريجيّه پس بقاء شامل تجدد امثال هم مىشود .
شرح رسائل (فارسى) — صفحة 205
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٠٥