ان قلت : كلى كه در خارج به يك وجود مستقلى موجود نيست بلكه يا در خارج در ضمن اين فرد و بوجود آن موجود است و يا در ضمن فرد ديگر و فرض اينست كه نسبت به خصوص اين فرد يا آن فرد اركان استصحاب ناتمام است فكيف يستصحب الكلى ؟
قلت : شما بين خود كلى با خصوصيات فرديه خلط كرديد زيرا كه كامل نبودن اركان استصحاب در خصوص اين يا آن فرد از جريان استصحاب در فرد و جزئى ممانعت مىكند كه مقصود ما نيست .
و امّا از جريان استصحاب نفس كلى ممانعت نمىكند به بيان ديگر هريك از زيد و عمر و مثلا يك مابهالامتيازى دارند كه همان مشخصات فردى هركدام باشد و يك ما به الاشتراك دارند كه جنبهء انسانيت آن دو باشد ما كارى به جنبهء فردى و ويژگيهاى شخصى آن دو نداريم بلكه در جنبهء كلى و قدر مشترك آن دو كه در ضمن هر فردى باشد يكى است و فرق ندارد و عوض نمىشود استصحاب را جارى مىكنيم و نسبت به اين جهت اركان استصحاب تام است فلا مانع من جريانه .
2 - وجه دوّم : استصحاب خود كلى جارى نمىشود مطلقا چه در فرض احتمال معيّت و چه احتمال بعديت بلافصل و دليل مطلب را با عنايت به دو نكته تبيين مىكنيم :
الف : در استصحاب بايد قضيه متيقنه و مشكوكه از حيث ماهيت و ذات وحدت داشته باشند و تنها از لحاظ زمان مختلف باشند يعنى زمان متيقن سابق و زمان مشكوك لاحق باشد و به عبارت ديگر شك ما در بقاء همان متيقن سابق باشد و گرنه اگر شك ما در اصل حدوث و وجود چيزى بود مجراى استصحاب نيست .
ب : كلّى دوگونه ملاحظه مىشود : 1 - گاهى كلى را بعنوان اينكه يك مفهوم و ماهيتى است و در ذهن ما تصور مىشود ملاحظه مىكنيم
شرح رسائل (فارسى) — صفحة 177
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٧٧