به دو متوجه شود به عنوان اينكه ايها الغافل افعل صلاتك بدون القراءة مثلا زيرا كه غافل قابليت خطاب را ندارد و محال است تعلق تكليف به غافل زيرا غافل حتى از غفلت خويش هم غافل است و تا گفتيم آقاى غافل از سوره وظيفهء تو فلان و به همان است او از غفلت خارج مىشود و لذا بما هو غافل محال است مخاطب به خطابى باشد
در نتيجه توسط غفلت آن امر اوّلى تغيير نيافته و امر جديدى متوجه ناسى نمىشود بلكه همان امر اوّلى است كه به صلاة با قرائت تعلّق گرفته كه آن هم فعلا در حق غافل به درجهء فعليت نرسيده .
بنابراين حد اكثر مىتوان گفت كه ناسى يك جزء در حكم ناسى كل عبادت است و يا به منزله آدمى است كه تمام يا قسمتى از وقت واجب را در خواب يا بيهوشى بسر برده است كه در اين حالات عارضى خطاب در حق وى منجز نمىشود ولى به مجرّد رفع نسيان يا بيدارى از نوم يا به هوش آمده بايد عمل كامل را اعاده كند به عنوان ادا يا قضا پس عملى كه در حال نسيان بدون جزء انجام گرفته مجزى نيست و پس از رفع نسيان بايد اعاده شود
قوله : ان قلت :
مستشكل مىگويد : اينكه شما در مقدمهء اولتان ادعا كرديد عموميت جزئيت را نسبت به حال غفلت و سپس در جواب سؤال اين ادّعا را به كرسى نشانديد مال همه جا نيست بلكه بايد دليل جزئيت را در نظر بگيريم و براساس آن محاسبه كنيم :
بطور كلى دليل جزئيت از سه قسم خارج نيست كه نتيجه هركدام با ديگرى متفاوت است :
شرح رسائل (فارسى) — صفحة 165
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٦٥