مگر كسى بگويد : وجه انحصار انشاء البيع در كلام در مورد روايت [ بيع ما ليس عنده ] نه از باب اينست كه بيع غيركلامى را خارج كند ، بلكه از باب اينست كه : در مورد روايت اساسا معاطات امكان ندارد ، چون فرض اينست كه هنوز ، ثوب در اختيار مالك اصلى است ، و اين شخص دسترسى به آن ندارد تا فى المعامله اعطاء كند ، از اين جهت فرمود : بايد به كلام باشد .
امّا در مواردى كه معاطات ممكن است . باز هم آيا ايجاب البيع بايد به كلام باشد يا خير ؟ اين دلالت را ندارد ، و معاطات را بهطور كلّى ردّ نمىكند .
قوله : فتأمل : شايد اشاره باشد به اينكه : در بيع ما ليس عنده هم معاطات ممكن است ، زيرا كما سيأتى معاطات هميشه طرفينى نيست ، گاهى هم يكطرفه است كالسلم و النسيه كه يكطرفى است . پس با فرض امكان معاطات ، وقتى ايجاب بيع را به كلام منحصر مىكند ، مفهوم دارد و آن اينكه : غيركلام به درد انشاء البيع نمىخورد .
قوله : و كيف كان : در مورد روايت ، معاطات ممكن باشد يا نه ، روايت مذكور ، خالى از اشعار يا ظهور نيست . [ منظور نسبت به مدخليّت كلام در تحقق بيع است ، و اشعار به لحاظ قبل از نعم و يا به لحاظ الّا ان يقال است . و ظهور به لحاظ خود نعم و فتأمّل است ، كه شرح شد . ]
قوله : كما يشعر : در اين قسمت سه روايت ديگر مىآورند كه هركدام مشعر به مدخليّت كلام و لفظ در تحليل و تحريم است :
1 - روايت يحيى بن حجاج از امام صادق عليه السّلام كه مثل روايت قبل [ خالد بن
شرح مكاسب (فارسى) — صفحة 292
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٩٢