مىشويم كه مؤمن از انظار بيفتد و حرمتش لگدمال شود و سخت غمگين و متأذى شود .
و فى الواقع احترام مؤمن واجب و لازم است و نبايد كارى كرد كه اين احترام از بين برود ، دلهاى مؤمنين از يكديگر جدا شود ، تفرقه و تشتّت حاكم باشد بلكه بايد مؤمنين يد واحده باشند على من سواهم ، حال اگر فرض كرديم كه يك مصلحت اهمّى در كار است كه به مراتب از مصلحت حفظ حرمت مؤمن بالاتر است [ اگر آن شخصى بود اين نوعى و اجتماعى است و . . . ]
در اين صورت براى رسيدن به غرض اهمّ غيبت جايز خواهد بود ، و لا فرق كه اين مصلحت اهمّ يك امرى باشد كه به خود غيبتكننده مىرسد مثل تظلّم و دادخواهى كه مبسوطا خواهد آمد . يا مصلحت اهمّى باشد كه به شخص غيبت شونده برمىگردد [ فى المثل با گفتن و بيان عيوب شرعى او اينطرف و آنطرف ، باعث مىشود كه وى حيا كرده و تن به گناه ندهد . ]
و يا امر اهمّى باشد كه به شخص ثالث و امر سوّم عود مىكند مثلا مصلحتى است كه به دين و حفظ اساس دين و حفظ نظام اسلامى برمىگردد كه يك مصلحت اقوى است پس اگر در غيبت يك مصلحتى بود كه عقلا و شرعا از مصلحت حفظ احترام مؤمن مهمتر بود حتما حكم اهمّ فعلى خواهد بود و مهمّ از فعليّت مىافتد و اين اختصاص به ما نحن فيه ندارد بلكه قانون كلّى است و در جميع مواردى كه دو حكم الزامى با يكديگر متزاحمان هستند چه مربوط به حق الله باشند يا حق الناس ، اقوى الملاكين باقى مىماند و مهمّ مىرود .
قوله : و قد نبّه : غير واحدى از فقهاء نيز مثل ما فتوى دادهاند و اگر مصلحت اهمّى بود غيبت را تجويز كردهاند و ما براى نمونه به دو بيان از دو فقيه نامى بسنده مىكنيم :
1 - محقّق ثانى در جامع المقاصد اوّل غيبت را تعريف كرده و ما قبلا در
شرح مكاسب (فارسى) — صفحة 323
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٣٢٣