منظور اينست كه مقتضاى فلان ستاره اين امور است يعنى اثر وضعى او است .
پس معلوم مىشود اختران در يك سلسله از امور تأثيراتى دارند .
قوله : الرابع : نوع رابع از انواع اعتقاد به ربط عبارتست از اينكه : منجّمى بر اين باور باشد كه رابطهء حركات ستارگان با حوادث ارضيه از قبيل رابطهء كاشف با مكشوف است . [ خاصيت كاشف يا دالّ اينست كه براى ما علم به مكشوف مىآورد و وجود آن را كشف مىكند ، و علامت و نشانهء وجود مكشوف است ، و واسطه در اثبات و تصديق و علم به مكشوف است اعمّ از اينكه واسطه در ثبوت هم باشد يا نه ، آنچه در باب كشف و دلالت اهميّت دارد اينست كه كاشف پرده از روى مكشوف برمىدارد و سبب علم به مكشوف مىگردد و امّا برحسب واقع و نفس الامر ، احتمالاتى متصور است :
1 - در واقع هم كاشف علّت موجدهء مكشوف باشد مثل موارد برهان لمّى كه از علم به علت واقعى علم به وجود معلول پيدا مىكنيم .
2 - در واقع قضيه بالعكس باشد يعنى اين مكشوف است كه علّت حقيقى كاشف مىباشد ، مثل موارد برهان انّى كه از معلول پى به علّت ببريم .
3 - فى الواقع كاشف و مكشوف متلا زمان فى الوجود و كلاهما معلولان لعلّة ثالثه باشند ولو در مقام اثبات يكى علّت علم به ديگرى است .
4 - اصولا ميان آن دو رابطهء تكوينى و علّى و معلولى و ملازمهء حقيقيه نباشد بلكه صرفا يك رابطهء اعتبارى و قراردادى بوده و علامت بودن يكى براى ديگرى در وعاء اعتبار باشد و به عبارت ديگر وضعى و جعلى باشد .
و در اقسام دلالت يا كشف هم در منطق خوانديم كه :
دلالت يا عقلى است ، يا طبعى ، يا وضعى ، و هريك يا لفظى هستند يا غير لفظى و لفظى هم بالمطابقه است يا بالتضمن يا بالالتزام و . . . در تمام اين موارد
شرح مكاسب (فارسى) — صفحة 589
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٥٨٩