باشم ، و چون تو شخص مفلس قلّاش حق به جانب باشى » ؟ !
وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ
و درآمد به بوستان خود ، و حال آنكه او ستم كننده است بر نفس خود ؛
تفسير : در شرك مبتلا بود ؛ نشئهء كبر و غرور ، دل و دماغ او را فراگرفته بود ؛ ديگران را حقير مى دانست ، و قدرت و جبروت خدا را در نظر نداشت ، و به ذهن او هيچ خطور نمى كرد كه عاقبت چه خواهد شد . فقط همين باغ را جنّت خود مى دانست ، و آن را به خيال خود ابدى مى پنداشت .
قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً ( 35 ) وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً
( 36 )
گفت : نمى پندارم كه هلاك شود اين بوستان ، هيچگاه ؛
و گمان ندارم كه قيامت برپاشدنى است ؛ و بالفرض ، اگر رسانيده شوم ( بازگردانيده شوم ) بسوى پروردگار خود ؛ هر آئينه خواهم يافت بهتر از آن بازگشتنى .
تفسير : بالفعل « 1 » ، به آرامى و آسودگى مى گذرد ؛ و من امور زندگانى خود را چنان تنظيم كرده ام كه گمان نمى كنم اين باغ ها خراب شود ! باقى ماند قصّهء بعد الموت ؛ اوّلا ، من يقين ندارم كه بعد از مردن ذرّات استخوان ها دوباره زنده گردد ، و به حضور خداوند پيش شوم ! ليكن اگر چنين به وقوع پيوست ، ضرور « 2 » ، در آنجا سامان بهترى را نسبت به اينجا مى يابم . اگر خداى تعالى حركات ما را مستحسن نمى شمرد ، در دنيا ما را چرا اين قدر گشايش مى داد ؟ ! گويا ، آسوده حالى ما درين جهان علامهء « 3 » آن است كه در آن جهان نيز
هامش
( 1 ) . فعلا ، عجالتا ،
( 2 ) . حتما ، قطعا ،
( 3 ) . علامت