گرفته بود . در سرتاسر مدينه جز منافقان حقيقى و مسلمانان معذور ، ديگرى به نظر نمى خورد « 1 » . هرروز با خود يك بهانه مى انديشيدم كه چون پيغمبر ( ص ) مراجعت كند براى نجات خويش عرض كنم پيغمبر ( ص ) به عافيت بازگشت ؛ دروغ و فريب يكباره از دلم محو شد ؛ دانستم جز صدق و راستى چيزى نتواند مرا در اين بارگاه نجات دهد .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - در مسجد تشريف داشت . اصحاب جمع بودند . منافقان حيله مى كردند و از مؤاخذهء ظاهرى نجات مى يافتند . نوبت به من رسيد . سلام دادم . تبسّم از لبان مبارك هويدا شد ؛ ولى تبسّم به عتاب آميخته . علّت نارفتن « 2 » مرا پرسيد . عرض كردم : اى پيغمبر خدا اگر اكنون روبروى يكى از اهل دنيا مى بودم ، حضرت مى ديد با چه قوّت منطق و فصحت « 3 » بيان ، حيله ها مى انگيختم و از خود تبريه « 4 » مى كردم ؛ امّا ، اينجا كار با ذات مقدّسى است كه اگر من دروغ گويم و او را خشنود گردانم ، اندكى نخواهد گذشت كه خدا ( ج ) بر حقيقت امر آگاهش گرداند ، و از من ناخشنود شود ! اگر از راستى چندى مورد كدورت حضرت واقع شوم ، اميد دارم خدا ( ج ) انجام آن را بهتر گرداند ، و صدق گفتار عاقبت مرا از عتاب خدا ( ج ) و پيغمبر ( ص ) نجات دهد ! اى پيغمبر خدا ، من در عدم احضار خود « 5 » به تبوك هيچ عذرى ندارم ؛ زيرا ، هنگامى كه من از شرف موكب پيغمبر ( ص ) محروم شدم ، مدّت العمر چنان دارائى و توانائى نداشتم ! گنهكارم ؛ هرچه پيغمبر خواهد دربارهء من نفاذ دهد !
پيغمبر ( ص ) فرمود : اين است كسى كه راست گفت ! اكنون برو و در انتظار فرمان خدا باش ! بعد از تحقيق ، دانستم هلال بن اميّه و مرارة بن ربيع نيز مانند من اند ، پيغمبر ( ص ) فرمان داد مردم از ما كناره گيرند و با ما حرف نزنند .
مسلمانان سخن خويش را از ما دريغ كردند ، و به جواب سلام ما نمى پرداختند . آن دو نفر در خانه نشستند و مشغول گريه و زارى شدند . دل من قوى تر بود . هنگام نماز در مسجد حاضر مى شدم . به حضرت پيغمبر ( ص ) سلام مى افكندم « 6 » و مى ديدم « 7 » كه در پاسخ من به لب هاى مبارك جنبشى هويدا مىشود يا خير ؟ تا نگاه من به جمال فرخنده مى افتاد ، اعراض مى نمود .
نزديكترين دوستان و دوست ترين نزديكان نيز بيگانه شدند . روزى در آن اثنا يكى نامهء پادشاه
هامش
( 1 ) . به نظر نمى آمد ، به چشم نمى خورد .
( 2 ) . نرفتن
( 3 ) . فصاحت
( 4 ) . از خود دفاع مى كردم ؛ خود را تبرئه مى كردم ؛
( 5 ) . حاضر نشدن خود
( 6 ) . سلام مى كردم ، سلام مى دادم
( 7 ) . مى نگريستم ، دقت مى كردم