عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ
( 118 )
بر ايشان نفوسشان ؛ و يقين كردند كه نيست پناه از ( غضب ) اللّه مگر بسوى وى ، پس رجوع نمود اللّه به رحمت بر ايشان تا توبه كنند ؛ بى شك اللّه ، اوست قبول كنندهء توبه ، مهربان .
تفسير : از اين سه تن ، كعب بن مالك ( رض ) داستان خويش را بس شگفت و مؤثّر بيان مىكند ؛ در صحيح بخارى و ديگر كتب حديث مطالعه شود . در اينجا قسمتى از آن را نقل مى كنم :
وى گويد : « چون مهم تبوك بسيار دشوار بود ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - امر داد تمام اصحاب آمادهء كارزار شوند . مردم فراخور استطاعت خويش به تهيّهء سامان سفر مشغول بودند :
جز من كه مطمئن بودم و تصوّر مى كردم هروقت بخواهم مى توانم آمادهء سفرشده با سپاه اسلام عزيمت نمايم . در آن وقت به عنايت خدا نزد من همه چيز آماده بود ؛ حتى به جاى يك سوارى دو سوارى داشتم . من در اين غفلت ، كه حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - به سى هزار مجاهد مسلمان فرمان حركت داد . باز ، با خود گفتم : چه مىشود اگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - حركت كرد ، در منزل دوّم به موكب همايون مى پيوندم !
در امروز و فردا وقت سپرى شد . و حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - به تبوك رسيد و گفت : ما فعل كعب بن مالك ؟ كعب پسر مالك چه شد ؟ ! يكى از بنى سلمه گفت كه اى رسول خدا ( ج ) عيّاشى و غرور مانع حركت وى گرديد ! معاذ بن جبل گفت : نكو نگفتى ! به خدا سوگند ، ما از وى جز خوبى نديده ايم . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و سلّم خاموش بود .
كعب مى گويد پس از آنكه پيغمبر ( ص ) جانب تبوك حركت كرد ، مرا سخت وحشت