غسّان را به من « 1 » آورد . اظهار همدردى كرده بود و مرا دعوت داده بود كه در كشور وى بروم ؛ آنجا مرا به حسن استقبال مى پذيرند ! با خود گفتم : اين نيز يك نوع امتحان است ! نامهء وى را در آتش افكندم و سوختم « 2 » .
چهل روز بدين گونه سپرى شد . از بارگاه رسالت فرمان رسيد كه بايد به موجب آن از همسر خود نيز كنار گيرم به زوجهء خود گفتم خانهء پدرش رود ، و تا هنگامى كه فرمان خدا ( ج ) دربارهء من مى رسد آنجا به سر برد . در خلال اين امور ، بيشتر ، از آن مى ترسيدم كه من بدين حالت بميرم ، و حضرت نماز جنازهء مرا نخواند ؛ يا فرضا در اين ايّام پيغمبر ( ص ) رحلت كند ، و مسلمانان هميشه با من چنين باشند ، و به ميّت من نزديك نشوند !
خلاصه : پنجاه روز بدين وتيره « 3 » گذشت . روزهايى كه زمين خدا ( ج ) با همه پهنائى بر من تنگى مى كرد ، و عرصهء حيات تنگتر از آن شده بود ، و زندگانى از مرگ دشوارتر مى نمود .
ناگهان ، از فراز كوه سلغ آواز برخاست : يا كعب بن مالك ، البشر ! اى كعب بن مالك ، شادمان باش ! تا شنيدم ، به سجده افتادم ، معلوم شد پايان شب خبر قبول توبهء ما از سوى خدا ( ج ) به پيغمبر ابلاغ شده بود ، و بعد از نماز بامداد جناب رسالت مآب اصحاب را آگهى داده بود .
سوارى به شتاب فرستادند تا مرا بشارت دهد ؛ امّا ، ديگرى از فراز كوه نعره كرد ، و پيش تر بشارت او به من رسيد . نخست لباس خويش را به وى بخشيدم ، و آنگاه به خدمت پيغمبر ( ص ) شتافتم . مردم دسته دسته مى آمدند و به من تبريك مى گفتند . از مهاجران ، طلحه برخاست و با من مصافحه كرد . چهرهء پيغمبر ( ص ) از شادمانى مانند آفتاب مى درخشيد . گفت : خدا ( ج ) توبهء تو را پذيرفت ! من عرض كردم : آنگاه توبهء من كامل مىشود كه همه هستى و دارائى خود را در راه خدا صدقه كنم پيغمبر ( ص ) فرمود همه را صدقه مكن ؛ چيزى به خود « 4 » نگهدار ! پس همان قسمتى را كه از غنايم خيبر به من رسيده بود به خود تخصيص دادم ، و ديگر هرچه داشتم صدقه كردم ، و چون تنها راستى وسيلهء نجاتم شد ، عهد بستم بقّية العمر دروغ نگويم ! اگرچه بعد ازين آزمون هاى سخت رخ داد به حمد اللّه من از راستى نگذشتم ، و انشاء اللّه تعالى تا باشم چنين خواهم بود » .
در اين آيات ، اشاره است به اينكه دربارهء اين سه نفر نخست رحمت الهى ( ج ) اين بود كه به آنها ايمان و اخلاص ارزانى كرد و از نفاق نجات داد ، و به توبهء نصوح توفيق داد ؛ بار ديگر سوى
هامش
( 1 ) . براى من
( 2 ) . سوزانيدم .
( 3 ) . بدين ترتيب
( 4 ) . براى خود