تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كابلى (فارسى) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
تفسير : گويند : سه روز يوسف ( ع ) در چاه بود ، و به قدرت الهى ( ج ) نگهبانى شد . خداوند ( ج ) در دل يهودا برادر وى افگند كه هرروز پيرامون چاه رود و به وى خوراك رساند ؛ ساير برادران نيز خبر مى گرفتند ، تا راهگذرى از ديار بيگانگان فرارسد و او را از چاه به در آورده با خود ببرد ، و اين خار از ميان برداشته شود ! « گل است سعدى و در چشم دشمنان خار است » . عاقبت كاروانى كه از مدين به عزم مصر روان بود ، در آنجا گذر كرد ، و نگاهشان به چاه افتاد ؛ يكى را پى آب فرستادند ؛ وى دلوش را فرودآويخت ؛ چون يوسف ( ع ) كوچك بود ، بدان نشست ، و ريسمان را گرفته از چاه به درآمد . آنكه او را برآورد ، چون شمايل زيبايش را مشاهده كرد ، از شادى بانگ « يا بشرى » برآورد ، و بى اختيار گفت : شگفتا ! چه زيبا پسرى است ؛ به قيمت نيكو فروخته خواهد شد !
وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً
و پنهان ساختند او را سرمايه دانسته ؛ تفسير : كسى كه ( از كاروانيان ) يوسف ( ع ) را از چاه برآورده بود ، خواست از ديگران پنهانش دارد ؛ مبادا آگاه شوند ، و همه در آن انباز گردند . شايد گفته باشد : اين غلام را مالكش به من سپرده تا در بازار مصر سودا كنم .
وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ
( 19 ) و خدا داناست به آنچه مى كردند . تفسير : كسى را كه برادران مى خواستند جلاى وطن نمايند ، و كاروانيان آرزو داشتند در معرض فروش گذارند و بهايش را بستانند ؛ خداى قدير متعال خواست داراى گنج‌هاى مصرش گرداند . اگر حضرت وى اراده مى كرد ، مى توانست تمام اين گزارشات را طرفة العينى به هم زند ؛ امّا ، مصلحت وى مقتضى بود با وجود آنكه بر هرچه « 1 » خبير و بصير بود ، معامله را به تأخير افكند .
هامش
( 1 ) . همه چيز