تفسير : مفسّران در ضمن ، سخنان دردانگيز و رقّت آورى ذكر مى كنند كه سنگ از آن به ناله مى آيد ؛ اما خدا مىداند كه تا كجا راست است . قرآن كريم به اعتبار نصب العين خاص خود ، اين همه تفصيلات را شايان ذكر و درخور اعتنا نمى داند ؛ زيرا مهّمات به اين جزئيات مربوط نيست . قرآن مى خواهد دل هاى سامعين خويش را به رقّت آرد ؛ امّا وقتى كه منشأ آن خاص « 1 » ايمان و عرفان باشد . قرآن عادت ندارد كه به آئين عاّمهء خطباء ، رقت عادى را كه كافر و مسلمان حتّى حيوانات نيز طبعا در آن مشتركند ، مورد توجّه شديد قرار دهد . در اينجا نيز تمام واقعات متضمّنه حذف ، و انجام سخن بيان شده ؛ يعنى ، برادران يوسف ( ع ) را به لطايف الحيل از نزد پدر بردند و چنان كه قرار داده بودند « 2 » ، آماده شدند كه در چاهش بيافگنند در آن وقت ، طورى كه هيچكس نداند ، به يوسف ( ع ) اشاره كرديم : پريشان مشو ؛ روزى بيايد كه اين همه اعمال را به يادآرى ، و تو به چنان مقامى بلند فايز گردى كه به تو رسيده نتوانند ، و از طول عهد ترا نشناسند ! تفصيل اين مسئله كه اشارت خدائى در خواب بود يا بيدارى ؛ به طريق الهام بود يا بواسطهء فرشته ؛ در قرآن نيست ؛ البتّه از ظاهر الفاظ گفته اند ، آمدن وحى به چهل سالگى موقوف نيست ؛ زيرا ، عمر يوسف ( ع ) در آن هنگام اندك بود . و اللّه اعلم .
وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ
( 16 )
و آمدند نزد پدر خود شبانگاه ، گريان ؛
تفسير : هنگامى كه به خانه مى رسيدند ، هوا تاريك شده بود ؛ يا عامدا به تاريكى آمدند ؛ زيرا ، در فروغ روز ديدن روى پدر دشوار بود ؛ چادر سياه شب بر سنگدلى و آه و گريهء دروغشان پرده مى افكند . اعمش چه نيكو گفته : بعد از شنيدن گريهء اخوان يوسف ، مردم را تنها به چشم اشكبار نتوان صادق پنداشت !
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا
گفتند : اى پدر ما ، هر آئينه ما به صحرا رفتيم ، پيشى مى گرفتيم بر يكديگر ؛ و گذاشتيم
هامش
( 1 ) . تنها
( 2 ) . تصميم گرفته بودند ، قرار گذاشته بودند ،