شايسته است .
فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
( 38 )
پس اگر بيايد شما را از طرف من هدايتى ، پس هر كه پيروى كرد هدايت مرا ، پس ترسى نيست بر ايشان ؛ و نه ايشان اندوهگين شوند .
تفسير : « خوف » صدمه و اندوهيست كه قبل از وقوع مصيبت باشد ، و « حزن » غمى كه بعد از مصيبت واقع شود ؛ چنانچه اگر كسى از مرگ بيمارى مىترسد ، آن را خوف نامند ؛ و كسى كه بعد از مرگ بيمار متأثر شود ، آن را حزن گويند . در اين آيت ، خوف و حزن هر دو نفى شده . اگر اين خوف و حزن در امور دنيائى مراد باشد ، تفسير آيت چنين است : كسانى كه هدايت ما را تعميل مىكنند ، از اين مسئله خوف ندارند كه اين هدايت حق نيست ، يا شيطان در آن مغالطه و فريب نموده است ، و از اين جهت نيز محزون نمىشوند كه جنّت از دست پدر ما خارج شده ، زيرا ، زود است كه بهشت به ارباب هدايت رسد ؛ و اگر اين خوف و حزن در امور آخرت باشد ، تفسير آيت چنين است كه در روز قيامت ارباب هدايت را هيچ خوفى و حزنى نباشد . در اينكه حزنى نباشد ، هيچ شك نيست ؛ امّا ، در نفى خوف ، انسان در انديشه مىافتد كه به انبياء ( ع ) نيز خوف طارى مىشود ، و احدى از خوف بر كنار نمىباشد ! براى دفع اين انديشه گوئيم : خوف بر دو گونه است : اوّل ، خوفى كه علّت و مرجع آن در خود خايف موجود باشد ، چون گنهكارى كه از پادشاهى به علّت جرمى بترسد ؛ در اينجا ، علّت خوف همان جرم است كه به مجرم راجع مىباشد ؛ دوّم ، خوفى كه مرجع آن مخوف منه باشد ، مانند بيگناهى كه از جلال پادشاه يا هيبت شير مىترسد ؛ در اينجا ، علّت خوف در پادشاه و شير موجود است نه در خايف ؛ زيرا ، وى جرمى را در مقابل پادشاه يا شير مرتكب نشده است ، بلكه شكوه پادشاه يا هيبت و سبعيّت شير موجب خوف او شده . اين آيهء كريمه نوع اوّل را نفى مىكند نه ثانى را ؛ و شبهه وقتى وارد مىشد كه به جاى
« فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ » ،
« لا خوف فيهم » يا « لا يخافون » نازل مىشد .