تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
عالم گفت : اينجاست كه بايد از تو جدا شوم ، اكنون علّت كارهايم را كه حوصله نكردى براى تو بيان مىكنم . امّا كشتى را كه شكافتم ، آن مال عدّه‌اى از بيچارگان بود كه با آن امرار معاش مىكردند ، پادشاهى در آن حوالى بود كه مال مردم را به زور مىگرفت ، خواستم ، كشتى را معيوب كنم تا آن پادشاه ظالم در آن كشتى طمع نكند . امّا : آن پسر بچه‌اى كه كشتم ، پدر و مادرش آدم خوب و مؤمن بودند ، اگر زنده مىماند بيم آن مىرفت كه پدر و مادرش را به شرك و طغيان درآورد خواستم خدا به آن دو پاكتر و مهربانتر از او را عطا فرمايد . امّا : ديوارى كه مرمّت كردم ، مال دو پسر يتيم بود ، و در زير آن ديوار گنجى بود ، پدرشان مرد نيكوكارى بود خدا خواست آن ديوار مدتى بماند تا آن دو بزرگ شده و گنج خود را پيدا كنند ، اين است حقيقت كارهايم كه تاب تحمّل آنها را نداشتى . دوم : اين ماجرا نشان مىدهد كه پيشآمدها و حوادث ، عللى و حكمتهايى دارند كه از ما پوشيده است ، و اگر آن علل بر ما روشن شود ، از مرگهاى ناگهانى ، زلزله‌ها ، كرىها ، كورىها ، يتيم شدن اطفال و خرابيها ناراحت نخواهيم بود ، بلكه تسليم امر خدا خواهيم بود ، كه خدا صلاح ما را بهتر از ما مىداند ، خواه اين حوادث در جان باشد يا در مال ، سه فقره بودن قضايا ، شايد اشاره به تعدد علل و حكمتها باشد ، اين باب بسيار بزرگى در توجيه كارهاى جهان است كه عقل ما به آنها نمىرسد . على عليه السّلام در نهج البلاغه به امام حسن عليه السّلام مىنويسد : « و انّ الدنيا لم تكن لتستقرّ إلا على ما جعلها اللَّه عليه من النعماء و الابتلاء و الجزاء فى المعاد و ما شاء