داده شده بود ، به موسى گفت : تو حوصلهء كارهاى مرا ندارى زيرا كه از باطن آنها مطّلع نيستى ، موسى گفت انشاء اللَّه كه حوصله خواهم داشت و با تو مخالفتى نخواهم كرد .
عالم گفت : حالا كه چنين شد ، هر كارى كه من كردم از من مپرس و اعتراض مكن تا خودم به تو خبر دهم ، با اين قرار به راه افتادند .
در بين راه لازم بود در دريا سفر كنند ، لذا به كشتى سوار شده و حركت كردند ، در وسط دريا آن عالم كشتى را سوراخ كرد ، موسى تاب نياورد و گفت :
كشتى را شكافتى كه مسافران را غرق كنى كار بدى كردى ؟ ! ! عالم گفت : مگر نگفتى كه حوصله كارهاى مرا ندارى ؟ ! موسى گفت :
فراموش كردم ، بر من سخت مگير . به سفر ادامه دادند تا در بين راه به پسر بچهاى رسيدند ، عالم مزبور آن پسر بچه را كشت ، موسى از ديدن آن كار داغ شد و فرياد كشيد : آيا انسان بيگناهى را كشتى بىآنكه جنايتى كرده باشد حقّا كه كار ناپسندى كردى ؟ ! ! .
عالم گفت : رفيق ، من از اوّل گفتم كه حوصله كارهاى مرا ندارى و نخواهى داشت .
موسى كه به خود آمده بود ، گفت : اگر دفعه ديگر اعتراض كردم ديگر با من رفاقت مكن در آن صورت حق با تو است كه از من كنار شوى .
به سفر خود ادامه دادند ، به شهرى رسيدند و از اهل آنجا خواستند كه آن دو را ميهمان كنند ولى مردم قبول نكردند كه آنها را به خانه خود راه بدهند در آنجا ديوارى بود مشرف به خراب شدن ، عالم مزبور آن ديوار را مرمّت كرد موسى به مقام اعتراض برآمد كه اينها ما را ميهمان نكردند ، اقلا اين كار را در مقابل مزدى مىكردى كه با آن طعامى بخريم ؟ !
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 244
مساهمون: على اكبر قرشى بنابى
ص٢٤٤