تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
كهف و رقيم در زمان پادشاهى ظالم و متجاوز زندگى مىكردند ، او اهل مملكت خود را بر عبادت بتها دعوت مىكرد ، هر كه امتناع مىكرد كيفرش قتل بود اصحاب كهف قومى مؤمن بودند و خدا را عبادت مىكردند ، پادشاه در دروازهء شهر مأمور گذاشته بود ، به وقت خروج از شهر ، به كسى اجازه نمىداد مگر آنكه باصنام سجده كند ، اين جوانان به بهانه شكار از شهر خارج شدند ؛ در راه بچوپانى رسيدند ، خواستند او را با خود همراه كنند ، قبول نكرد ، ولى سگ چوپان با آنها آمد . . . جوانان كه از پادشاه فرار كرده بودند وقت شب به كهف رسيدند ، سگ نيز با آنها بود ، خدا آنها را بخواب برد . . . آنها در خواب بودند كه خدا آن پادشاه و قوم او را هلاك كرد ، آن زمان گذشت ، زمان ديگر و قوم ديگرى آمدند ، سپس اصحاب كهف از خواب بيدار شدند ، بعضى به بعضى گفت : در اينجا چقدر خوابيده‌ايم ؟ ديدند آفتاب بلند شده گفتند : يك روز يا مقدارى از يك روز خوابيده‌ايم ، بعد يكى به ديگرى گفت : بيا اين پول را ببر و مقدارى طعام بخر ولى مواظب باش كه تو را نشناسند و گر نه ما را مىكشند و يا بدين خود برمىگردانند . آن مرد وارد شهر شد ، ديد شهر همان شهر نيست و مردم همان مردم نيستند نه آنها زبان او را فهميدند و نه او زبان آنها را گفتند : تو كيستى و از كجا آمده‌اى او جريان را باز گفت ( پس از روشن شدن قضيه ) پادشاه با مردم به همراه آن مرد به در غار آمدند و به غار نگاه مىكردند . . . خدا آنها را مرعوب كرد كه به غار داخل نشدند فقط همان مرد داخل شد ديد رفقايش از شنيدن صداى مردم و ديدن آنها در هراسند كه مبادا قشون دقيانوس از آنها مطلع شده‌اند ، ولى رفيقشان به آنها خبر داد كه آنها آن زمان طولانى را در خواب بوده‌اند ، بيدار شدنشان نشانه قيامت بر مردم است ، ( از شوق ) گريه كردند