10 -
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ
.
اين آخرين پيشنهاد بود كه پذيرفته شد و آن اينكه يكى از برادران گفت :
يوسف را نكشيد كه احتياجى به كشتن نيست بلكه او را در گودال فلان چاه كه در سر راه كاروانهاست بياندازيد ، بعضى از كاروانها او را پيدا كرده مىبرند ، ديگر خبر و اثرى از او پيدا نمىشود ، گويند اسم آن برادر يهودا يا لاوى بوده كه رأى ملايمى اظهار داشته است ، الف و لام « الجب » براى عهد است كه چاه معينى را در نظر داشتهاند . با اين تصميم پيش پدر رفتند كه او را در بردن يوسف قانع كنند .
11 -
قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ
براى اجراى نقشهء خود پيش پدر آمده و گفتند : پدرجان چرا دربارهء يوسف به ما اعتماد نمىكنى با آنكه ما به او خيرخواه و نصيحت كنندهايم ، معلوم مىشود كه يعقوب عليه السّلام از حسد آنها آگاه بوده و از اينكه يوسف را در اختيار آنها بگذارد پرهيز مىكرده است .
12 -
أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ
.
يعنى او را فردا با ما بفرست تا تفرج و بازى كند مطمئن باش كه از او حفاظت خواهيم كرد .
13 -
قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ
.
اين آيه اعتذار يعقوب است در اينكه حاضر نبود يوسف را با آنها بفرستد نگفت شما را امين نمىدانم تا حسدشان تحريك نشود ، بلكه گفت : من از اين كار محزون مىشوم و در تعليل آن گفت مىترسم كه گرگ آن را بخورد در حالى