تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
از روى نادانى چه كرديد ؟ گفتند : مگر تو يوسف هستى ؟ گفت : آرى من يوسف هستم و اين برادر من است كه خدا به ما عنايت فرمود ، هر كه تقوى و صبر كند خدا پاداش او را تباه نخواهد كرد . گفتند : خدا ترا بر ما برترى داد ، حقا كه ما خطا كاريم ، يوسف گفت : ملامتى بر شما نيست ، خدا شما را مىبخشد ، اين پيراهن مرا نزد پدرم ببريد و بر چهره او بكشيد كه بينايىاش برگردد ، آن گاه همگى از كنعان بكوچيد و به مصر بيائيد . چون كاروان از مصر به طرف كنعان حركت كرد ، پيراهن يوسف را همراه مىبرد ، يعقوب گفت : اگر سفيهم نشماريد من بوى يوسف را استشمام مىكنم ، گفتند : تو در حالت سابق خود هستى كه به يوسف علاقهء وافر داشتى ( بوى يوسف يعنى چه ؟ ! ) اما قضيه همان بود ، چون كاروان به كنعان رسيد ، بشارت آور پيراهن يوسف را بر روى يعقوب انداخت ، ديدگان يعقوب روشن گرديد . فرمود : نگفتم من به الطاف خدا اميدوارم ؟ ! پسرانش گفتند : از خدا بخواه كه از گناه ما بگذرد فرمود : چنين خواهم كرد ، آن گاه همگى به مصر آمدند ، يوسف پدر و مادرش را به تخت حكومت بالا برد همه بر او تواضع كردند يوسف گفت : پدر جان اين مصداق خواب آن روز من است ، آن گاه رو به خدا كرد و شكر خدا به جاى آورد . 84 -
وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ
. سفيد شدن چشم يعقوب نمىرساند كه قوهء بينايىاش به كلى از بين رفته بود ، بعضىها گفته‌اند با بياض چشم مقدارى از بينايى باقى مىماند ، لفظ
مِنَ الْحُزْنِ
نشان مىدهد كه آن حالت ناشى از اندوه يوسف بوده است ، مژدهء سلامت يوسف و آمدن پيراهنش باعث سرور و متعادل شدن آن حضرت بوده است لذا به تدريج