مؤلف : سليمان عليه السّلام گفت : « عظني » ؛ پندى ده مرا . گفت : يا نبى اللّه ! دانى تا چرا پدرت را داود خواندند ؟ گفت : نه . گفت : « لأنّه داوى جرحه » ؛ براى آنكه او دواى جراحت خود كرد ، مودود گشت . گفت : دانى تا تو را چرا نام سليمان نهادند ؟ گفت : نه ، بگو .
گفت : « لأنّك سليم القلب » ؛ براى آنكه تو سليم دلى . گفت : دانى تا چرا باد را در فرمان تو كردند ؟ گفت : بگو . گفت : براى آنكه بدانى كه بناى همهء دنيا بر باد است و آن را كه بنا بر باد باشد ، پايدار نباشد . سليمان عليه السّلام از اين گفتار او بخنديد .
علّامه شعرانى : ظاهر اين سخن بهنظر صحيح نمىرسد ؛ چون پيغمبر خدا از مورچه عالمتر است . و سخن سيد مرتضى رحمه اللّه در نظير اين حكايت گذشت . « 1 »
فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ
. « 2 »
مؤلف : گفت : بارخدايا ! مرا الهام ده . يعنى توفيق ، تا شكر نعمت تو كنم كه كردى بر من .
علّامه شعرانى : حضرت سليمان عليه السّلام از آن شاد شد كه با همهء حشمت و مكنت و قدرت مورى زير پاى لشكريان او آزرده نشد و چنان به عدل و بىآزارى معروف گشت كه مورچگان هم دانستند لشكر سليمان دانسته مورى را نمىآزارند تا چهرسد به انسان ضعيف . « 3 »
وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ
. « 4 »
مؤلف : چون سليمان عليه السّلام از بناى بيت المقدس فارغ شد ، خواست تا به زمين حرم آيد .
هامش
( 1 ) . همان .
( 2 ) . نمل ( 27 ) آيهء 19 .
( 3 ) . روح الجنان ، ج 8 ، ص 389 .
( 4 ) . نمل ( 27 ) آيهء 20 .