مؤلف : عايشه مىگويد : رسول صلّى اللّه عليه و آله اسامهء زيد را و على بن ابى طالب را بخواند و در باب من با ايشان مشورت كرد . امّا اسامه گفت : يا رسول اللّه ! سخن اصحاب اغراض نبايد شنيد و امساك بايد كردن بر او . امّا على بن ابى طالب گفت : رأى تو قوىتر باشد در هركارى .
علّامه شعرانى : در سيرهء ابن هشام « 1 » گويد : على عليه السّلام گفت : يا رسول اللّه ! زنان بسيارند و تو مىتوانى جاى عايشه زن ديگر بستانى و از بريره بپرس ، او به تو راست مىگويد . و بهنظر مىرسد اين حكايات مجعول باشد و عايشه پس از مدّتى حكايت را فراموش كرده بود و علّت آن را خواهيم گفت . « 2 »
مؤلف : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از سر دلتنگى به منبر برآمد و خطبه كرد و گفت :
« يا معشر المؤمنين ! من يعذرني من رجل بلغني أذاه في أهلي » ؛ أي قوم ! كه معذور دارد مرا از مردى كه مرا مىرنجاند در اهل من ؟ و عبد اللّه ابى سلول را خواست .
سعد معاذ برپاخاست و گفت : يا رسول اللّه ! من تو را از او معذور دارم اگر از اوس است بفرماى تا گردنش بزنم ، اگر از برادران ماست از خزرج ، اشارت فرما تا گردنش بزنم .
علّامه شعرانى : بايد دانست كه سعد بن معاذ در غزوهء بنى قريظه كه دربارهء آنها حكم كرد به كشتن مردان و اسيرى زنان و فرزندان ، از دنيا رفت و در سال پنجم هجرت و غزوهء بنى المصطلق - كه تهمت به عايشه در آن غزوه اتّفاق افتاد - در شعبان سال ششم هجرت بود و سعد بن معاذ آن هنگام زنده نبود . و اين حكايت كه از عايشه نقل شده ، بهنظر صحيح نمىآيد و گويا عايشه پس از مدّتى كه اين حكايات را نقل مىكرد ، واقعهء گذشته را فراموش كرده بود . « 3 »
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، غزوة بنى المصطلق ، ج 3 ، ص 301 .
( 2 ) . روح الجنان ، ج 8 ، ص 194 .
( 3 ) . همان ، ج 8 ، ص 194 .