مختلف ساكن نواحى شمالى بحر خزر از مغولستان و ختا و ختن تا قفقاز و سرحدّ روس . و نام اين طايفه را هردوت و بطلميوس و ديگر قدماى يونان در كتب خود آوردهاند . « 1 »
مؤلف : عمرو بن مالك بن اميّه گفت : مردى را ديدم كه حديث مىكرد و قومى بر او گرد آمده ، مىگفت : من به زمين چين رسيدم به اقصاى زمين ، مرا گفتند : ميان تو و مطلع آفتاب يك روز راه است ، مردى از ايشان را به مزد گرفتم و آن شب رفتيم ، چون به آنجا رسيديم ، گروهى را ديديم كه گوشهاى ايشان به بالاى ايشان بود ، يكى لحاف كردندى و يكى دواج به وقت خفتن و اين مرد كه با من بود ، زبان ايشان مىدانست ، ايشان را گفت : ما آمدهايم تا ببينيم كه آفتاب چگونه برمىآيد ؟ گفت : ما در اين بوديم كه آوازى شنيديم چون صلصلهء آواز آهن ، گفت : بيفتادم از آن هيبت بيهوش ، چون باهوش آمدم ، ايشان مرا به روغن مىاندودند ، آفتاب ديدم برون افتاده به رنگ روغن زيت و كنارهء آسمان ديدم چون دامن خيمه ، چون آفتاب بالا گرفت ، ما را در سرايى بردند ، چون روز نيك برآمد و آفتاب بگرديد ، ايشان به كنارهء دريا آمدند و ماهى مىگرفتند و در آفتاب مىانداختند تا بريان مىشد .
علّامه شعرانى : دليل بر آن نيافتيم كه اسكندر به مغرب تا منتهى عمارت رفت ، أعني مغرب اقصى و اقيانوس اطلس و اين سخن در قرآن نيست ، بلكه مراد مغرب مملكت يونان است تا هرجا كه از هجوم دشمن ايمن شد و طوائف آن سوى را مطيع ساخت و دريايى كه در منتهاى سير خويش ديد ، مردابى بود گلآلود ، متّصل به يكى از فروع درياى روم و امثال آنكه خورشيد را ديد از پشت آن مرداب فرومىرود و بر حسب وضع آن زمان و زمين دانست كه هيچ دشمنى در مدّت غيبت او در مشرق نمىتواند از آنجا به يونان بتازد . و هيچيك از مطالب قرآن مخالف علم تاريخ نيست ، چنانكه جاهلان پنداشتهاند . « 2 »
هامش
( 1 ) . روح الجنان ، ج 7 ، ص 380 .
( 2 ) . همان ، ص 375 .