گرفته بنهاد ، مرا گفت : شعبى تويى ؟ گفتم : آرى ، گفت : ابليس را زن بود ؟ گفتم : بدان عرس حاضر نبودم . دگرباره اين آيتم ياد آمد :
أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ
، دانستم كه فرزند بىزن نباشد . گفتم : بلى زن بود او را و فرزندان .
علّامه شعرانى : شعبى ابليس را قياس به آدم كرد كه چون انسان بىزن فرزند ندارد ، لابدّ ابليس نيز چنين است . شايد نشو شياطين مانند ملائكه به وجه ديگر باشد ، مثل آنكه خداوند از آب وضوى مردم ملك مىآفريند و از كلام نيكو نيز . و هم در حديث معراج آمده است كه ملكى در آب مىرود به فشاندن بال و قطرات آب كه از بال او مىجهد ، خداوند فرشتگانى بيافريند و اينها ذرّيهء او باشند . در شياطين هم نظير اين تصوّر مىشود . پس در اين امور كه در اعمال عبادات و معاملات احتياج به دانستن آن نيست ، توقّف بايد كرد و هرچه به ذهن مىآيد ، حجّت نبايد گرفت و صحيح نبايد دانست . « 1 »
فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ
. « 2 »
مؤلف : پس بخوانند كافران بتان را يا ابليس و اتباع او را و استعانت كنند ، پس اجابت نكنند مرايشان را .
علّامه شعرانى : گروهى از امم جاهليّت براى شياطين الوهيّت قائل بودند .
خداى تعالى را فاعل خير و اهرمن را فاعل شرّ مىدانستند و خداوند در اين آيات ردّ آن جماعت مىكند كه شياطين نه در مبدأ خلقت علّت فاعلى بودند و نه در قيامت علّت غايىاند و نه هرگز خداى را در كارى يارى كردند ؛ زيرا كه فاعل شرّ و ضلال را خدا به يارى خود نمىپذيرد . « 3 »
هامش
( 1 ) . روح الجنان ، ج 7 ، ص 347 .
( 2 ) . كهف ( 18 ) آيهء 52 .
( 3 ) . منهج الصادقين ، ج 5 ، ص 361 .