على بن الحسين عليهما السّلام كه گفت : چون زليخا بر يوسف الحاح مىكرد ، بتى در گوشهء خانه نهاده بود ، برفت و جامه بر روى آن بت افكند . يوسف عليه السّلام گفت : چرا چنين كردى ؟
گفت : او معبود من است ، شرم دارم از او كه به مشاهدهء او معصيت كنم . يوسف عليه السّلام گفت : عجب از تو ! شرم مىدارى از جمادى كه لا يسمع و لا يبصر و لا يغني عنك شيئا ، من شرم ندارم از خدايى كه خالق و رازق من است و منعم من و عالم سرّ و علانيهء من است .
علّامه شعرانى : در عرائس ثعلبى عبد اللّه بن احمد بن عامر الطبرستانى است از پدرش از حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام از پدرش از جدّش جعفر بن محمّد الصادق عليه السّلام از پدرش از جدّش على بن الحسين عليه السّلام و نام زليخا در آن نيست ، بلكه گويد : زن عزيز برخاست - إلى آخره - . امّا صحيح همان [ روايت ] طائى است ، چنانكه نجاشى گويد : از اولاد وهب است كه با حسين بن على عليه السّلام در كربلا به شهادت رسيد و پدرش عامر با امير المؤمنين عليه السّلام در صفّين . و هم نجاشى گويد : وى نسخهاى دارد كه از پدرش از حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام روايت كرده است موافق اسناد عرائس .
پس كلام ثعلبى از آن نسخه مأخوذ است و در روايت او اين جمله نيست . فذلك قوله تعالى :
لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ
. و به نظر مىرسد كه نقل اين جمله از روايت از مؤلف نيست و الحاق ديگرى است و اگر مؤلف مىخواست در آنجا كه تفسير
بُرْهانَ رَبِّهِ
مىكرد ، ايراد مىفرمود و هم مضمون آن موافق عقيده و روش مؤلف نيست ؛ چون حديث مخالف عقل و قرآن را نمىپذيرد و در اين نزديكى اصحاب حديث و حشويان را به قبول اين روايات مذمّت كرد ، چگونه مؤلف تجويز مىكند كه يوسف قصد معصيت كرد ، امّا چون ديد زليخا بت را پوشانيد ، پشيمان شد و قصد معصيت هم شايستهء مقام او نيست . و باز به نقل عرائس اين عمل زليخا واقعهاى است اتّفاق افتاده نه آنكه تفسير برهان باشد . « 1 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 371 .