سخت دوست مىداشت و بر او مهربان بود ، آن كودك را برگرفت و بر كوه رفت .
چون آب به سينهء او رسيد كودك را بر سر نهاد ، چون آب به نزديك سر رسيد كودك را برداشت ، آب درآمد و هردو را ببرد . رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت : اگر بر كسى از ايشان رحمت خواستى كردن ، بر آن كودك رحمت كردى .
علّامه شعرانى : در روايت ديگر كه در اين نزديكى بيايد ، خداوند زنان را عقيم ساخت تا فرزند نياوردند پيش از طوفان تا همه بزرگ بودند و بالغ . و صاحب اين كتاب هردو روايت را نقل كرده است و هيچيك را ترجيح نداده ، چون دانستن اين امور و تفاصيل آن واجب نيست و هركدام صحيح باشد ، مخالف اصول مذهب نيست . و خداوند عالم در اين بلاهاى عامّ كه گروهى بىگناه هلاك مىشوند ، آن اندازه اعواض به مبتلايان و رنجديدگان مىبخشد كه عدل و حكمت او را زيان ندارد . « 1 »
مؤلف : على بن زيد بن جذعان روايت كرد عن يوسف بن مهران از عبد اللّه عبّاس كه يك روز حواريّان گفتند عيسى را عليه السّلام : ما را كسى بايستى كه سفينهء نوح ديده بودى تا حكايت آن با ما بگفتى . عيسى عليه السّلام ايشان را ببرد تا به پشتهء خاك ، آنگه كفى از آن خاك برگرفت و گفت : دانى تا اين خاك چيست ؟ گفتند : خداى و رسولش عالمتر . گفت : اين گور حام بن نوح است . آنگه عصا بر آن خاك زد گفت : قم بإذن اللّه ، مردى از آنجا برخاست و خاك از سر مىفشاند و سر او سفيد بود . عيسى عليه السّلام او را گفت : تو نه جوان بودى ؟ گفت : بلى و ليكن چون آواز تو به گوش من آمد كه گفتى : قم بإذن اللّه ؛ برخيز به فرمان خدا ، گمان بردم كه قيامت است ، از هول روز قيامت پير گشتم ، و ذلك قوله :
يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً
« 2 » . گفت : مرا حديث سفينهء نوح بگو ، گفت : طولش هزار و دويست گز و عرضش ششصد گز بود و سه طبقه داشت : در يك طبقه دوّاب بود و وحوش و در يك طبقه طيور بودند و در يك طبقه آدميان بودند . چون سرگين
هامش
( 1 ) . روح الجنان ، ج 6 ، ص 269 .
( 2 ) . مزّمل ( 73 ) آيهء 17 .