مىشناسى ؟ گفتم : نه . گفت : من فلانم ، و نشان بازداذ . او را با خوذ همراه كردم ، و آن گله كه از اجرت وي حاصل كرده بوذم ، با وي نموذم .
گفتم : اين همه ترا است .
گفت : اى خواجه ! افسوس مكن . « 1 » اگر حق من ميدهى ، فبها . و الا ، باستهزا وامدار .
گفتم : و الله كه استهزا نمىكنم و اين همه حق تو است . من بر اجرت تو تجارتى كردم ، و اصل آن اجرت تو است . همه بوى تسليم كردم .
خذاوندا ! اگر ميدانى كه من اين معنى باخلاص كردهام ، ما را ازين مضيق ، فرجى و مخرجى كرامت كن . كوه بقدرت باري - تعالى - از در غار بازپستر شذ ، و روشناييى ظاهر شذ .
ديگري گفت : من نيز حسنهء كردهام . خذاء - تعالى - مرا مالى بسيار داذه بوذ ، و مردم را شدتى رسيذ . زنى صاحب جمال نزد من آمذ و چيزى خواست . گفتم : با تو جمعيت سازم ، و ترا [ 97 - ر ] چيزى دهم . اجابت نكرد و برفت . بعد از مدتى عود كرد و چيزى خواست . گفتم : در عوض نفست چيزى دهم ، اجابت نكرد و برفت و حال با شوهر بازگفت .
شوهر گفت : اي زن ! كار عيال به سختى رسيذ . برو تا هرچه خواهذ ، كنذ .
زن بازآمذ . گفت : اى مرد ! براى رضاء خذا مرا درياب ، كه عيال دارم و كاردم به استخوان رسيذه ، و ايشانرا بيم هلاكست . حسبة لله مراد عطاييى ده .
گفتم : اى زن ! تا نفس تسليم نكنى ، چيزى نيابى . زن مرا به آن حال يافت ، تن درداذ . چون قصد وى كردم ، بلرزيذ و بىخوذ شد . او را گفتم : ترا چه رسيذ ؟ گفت : « أخاف اللّه ربّ العالمين » ؛ از خذاى عالميان مىترسم .
گفتم : اى زن ! تو در حالت شدت ، از خذا مىترسى . شرمم باذ مرا ! كه در
هامش
( 1 ) - كشف الاسرار 5 / 645 . افسوس : استهزاء ، سخريه ، حيله و تزوير نمودن ( فرهنگ نفيسى ، دهخدا ، معين ) .