إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ :
« 1 »
ياذ كن اى محمد ! آن حالت را كه جوانمردان بغار بازگشتند ، و آن را مأوى خوذ ساختند .
و عامل در آن « عجبا » بوذ . و « فتيه » ، جمع فتى بوذ ، كغلمة و صبية . « 2 »
مفسران در سبب مصير ايشان خلاف كردهاند « 3 » .
عبد إله عباس گويذ : شهرى در روم بوذ ، نام آن شهر افسوس « 4 » . و ملكى كه بر كلى روم مالك و حاكم بوذ - نام وي دقيانوس - بر شهر افسوس غلبه يافت ، آن را تختگاه « 5 » خوذ ساخت . خلق را بعبادت اصنام دعوت ميكرد . هركس كه بخذاى - عزّ و جلّ - كافر مىشذ و تبعيت دين وى مىكرد ، او را مىنواخت . و هركس كه متابعت وى نمىكرد ، او را مىكشت .
خذاى - تعالى - جوانى را - اهل آن شهر - هدايت فرموذ . در سرّ ، خلق را بخذا دعوت ميكرد . پنج غلام ، دعوت وي قبول كردند . دقيانوس را ، از حال ايشان خبر شذ . بفرموذ تا ايشانرا بگرفتند ، و ايشانرا بپذران ايشان سپردند تا ايشانرا محافظت كنند . ايشان بگريختند . چون دقيانوس طلب ايشان كرد ، گفتند : دىروز از پيش ما بيرون رفتند ، نمىذانيم كه حال ايشان بچه رسيذ .
آن جوانمردان ، بغلامى شبان رسيدند ، و سگى با وى بوذ . او را بخذا دعوت
هامش
( 1 ) - كهف / 10 .
( 2 ) - كشف 5 / 649 .
( 3 ) - ابو الفتوح رازى 3 / 401 .
( 4 ) - أفسوس : بضم الهمزه ، و سكون الفاء ، و السينان مهملتان ، و الواو ساكنه : بلد بثغور طرسوس ، يقال : انه بلد اصحاب الكهف ( معجم البلدان 1 / 231 ) .
افسوس (afsus) : نام شهرى از شهرهاى قديم آسياى صغير ( فرهنگ نفيسى ) .
( 5 ) - تختگاه : پايتخت ( اسم مكان ) .