شب با خداى خويش بىپرده سخن گفتم : به پيشوايانم متوسل شدم ، توسلى شديد و اشك و آهى ، به خدا عرض كردم : خدايا من تنها نان آور خانهام هستم بر من سخت است بچههايم گدائى كنند و مردم به آنها ترحم نمايند .
خوابم برد ديدم آقايم امام رضا عليه السلام در بالين من است دستى به سينهام كشيدند ، و به من اميدوارى مىدادند . از خواب پريدم ، كسى را در كنارم نديدم ، اما طنين صدا هنوز مىآمد .
فهميدم خواب نيست ، واقعيت دارد . بلند شدم و درب اتاق را كوبيدم ، پرستارها سر رسيدند و مرا عتاب كردند كه چرا از تخت بلند شدهام ، ولى من فرياد مىزدم كه شفا يافتهام . گوشى گذاشتند و چك كردند ديدند قلب مثل ساعت كار مىكند ، ولى اجازه مرخصى به من ندادند تا فردا پزشك نظر بدهد .
پرستارها صبح در محل ورودى بيمارستان تجمع كرده بودند تا به پزشك مژده دهند . دكتر وقتى خبر شفاى مرا شنيده بود به آنها گفته بود مگر مىشود ؟ پزشك به بالينم آمد و مرا با دقت معاينه كرد سپس قيچى آورد و قسمتى از لباسم را پاره نمود و گفت : اين بدن تبرك شده است .
و نيز آوردهاند كه : در سال 1229 در كاشان مأمور دولتى در خواست حق ديوانى از يكى از سادات مىكرد و او چيزى براى پرداخت نداشت و هرچه مهلت خواست فايدهاى نبخشيد . در نهايت مامور گفت : فردا اول وقت ديوانى را پرداخت كردى فبها و الا نجاست در حلقومت مىريزم .
سيد گفت : از جدم نمىترسى ؟ گفت : به جدت بگو هر كارى مىتواند انجام دهد . اين مأمور شب بر پشت بام خوابيده بود ، نيمههاى شب براى دفع حاجت بلند شد و در حال خواب و بيدارى ، پايش بر ناودان افتاده و به چاه توالتى كه در انتهاى ناودان بود سقوط كرده بود . صبح ديدند از سر تا به ناف در چاه توالت فرو رفته و خفه شده است !
اخلاق در قرآن و سنت (فارسى) — صفحة 589
مساهمون: على غضنفرى
ص٥٨٩