در جوانى در خانهام مارى ديدم ، در پى آن شدم ، مار به سوراخى پناه برد و من به زحمت دم وى را كشيدم . مار برگشت و دستم را گزيد . يك دستم شل شد ، چيزى نگذشت دست ديگرم از كار افتاد و پس از مدتى هر دو پايم و چشمانم و سپس زبانم نيز همه از كار افتادند . مرا بر تختى افكنده بودند و قدرت هيچ حركتى نداشتم تنها گوشم كار مىكرد همه چيز را مىشنيدم ولى توان پاسخگوئى نداشتم .
گاه تشنه بودم آب نبود . و گاه آب نمىخواستم ولى به زحمت در گلويم آب مىريختند . بعضى مواقع گرسنه نبودم و در دهانم غذا مىريختند ، ولى گاهى غذا مىخواستم و نبود .
يك سال اين وضعيت ادامه داشت تا اينكه روزى زنى نزد همسرم آمد و احوال مرا پرسيد ، زنم گفت : نه خوب مىشود كه خودش راحت شود و نه مىميرد كه ما راحت شويم .
دانستم همه از من به تنگ آمدهاند . بىنهايت دلشكسته شدم و با خضوع تمام با خداى خود مناجات نمودم . درد شديدى در تمام بدن احساس كردم و تا شب ادامه داشت ، دردم ساكت شد و خوابم برد . وقتى بيدار شدم دستم را روى سينهام ديدم ، تعجب كردم ، حركت دادم ، پاهايم را به حركت آوردم ، بىاختيار به زبان آمدم و . . . « 1 »
يكى از اساتيد حقير مىفرمود : دوستى داشتم كه اطباء بهخاطر بيمارى قلبى وى را جواب كرده بودند ، روزى به وى گفتند اين قلب حداكثر چهار روز ديگر مىتواند كار كند .
دلم بيشتر شكست ، شب به پرستارها گفتم : در اتاق مرا قفل كنيد و كسى وارد نشود من امشب را مىخواهم با خودم باشم ، حداقل از اين چهار شب باقيمانده از عمرم يك شب قسمت من مىشود !
هامش
( 1 ) - ( فرج بعد از شدت - جلد 2 - صفحه 731 ) .