بود كه غروبى فقيرى بر در خانهء يعقوب آمد ، يعقوب و فرزندانش مشغول غذا بودند و به سائل توجه نكردند .
« انَّ يَعْقُوبَ عليه السلام لَمَّا ذَهَبَ مِنْهُ بِنْيامينُ نادى يا رَبِّ اما تَرْحَمُنى ؟ اذْهَبْتَ عَيْنَىَّ وَ اذْهَبْتَ ابْنَىَّ ؟ فَاوْحَى اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى لَوْ امَتُّهُما لَاحْيَيْتُهُما لَكَ حَتَّى اجْمَعَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُما وَلكِنْ تَذْكُرُ الشَّاةَ الَّتى ذَبَحْتَها وَ شَوَّيْتَها وَ اكَلْتَ وَ فُلانٌ عَلى جانِبِكَ صائمٌ لَمْ تُنِلْهُ مِنْها شَيئاً » « 1 »
هامش
( 1 ) - حضرت يعقوب وقتى بنيامين را از دست داد به خداوند عرض كرد : پروردگارا به من رحم نمىكنى ، چشمم را گرفتى ، دو فرزندم را بردى ؟ خداوند به او وحى فرمود : اگر من آن دو را ميرانده باشم ، برايت زنده مىكنم و بين تو و آنها را جمع مىنمايم ، ولى آيا تو به ياد دارى كه گوسفندى را سر بريدى و كباب نموده و خوردى در حالى كه فلان و فلان در همسايگى تو روزه بودند و چيزى از آن به آنها ندادى . ( اصول كافى - جلد 2 - صفحه 666 ) .