تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در قرآن و سنت (فارسى) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
« محمد بن زيد دمشقى » در ولادت فضل بن يحيى شعرى سرود و يك ميليون درهم جايزه گرفت . روزى در حمام بود ، دلاك را طلبيد ، جوانى مشغول دلاكى شد . محمد در وجد آن همه پول و آنچه با آنها توانست تهيه كند همان اشعار را با خود زمزمه مىكرد ، كه ناگهان جوان دلاك بيهوش شد ، محمد به حمامى اعتراض كرد كه جوان مريض براى دلاكى آورده ، جوان را به هوش آوردند ، وى پرسيد : اين شعر از كيست ؟ محمد گفت : از خود من ، جوان گفت : من همان فرزندم كه اين شعر براى او سروده‌اى . گويند : سائلى بر در خانه‌اى كه اميد مىرفت ، دست خالى از آنجا بر نگردد ايستاد و دق الباب كرد . زن و شوهرى در خانه مشغول تناول غذا بودند ، زن در را باز كرد و خبر سائل را به شوهر رساند . شوهر گفت : وقت غذاست ، دفعهء ديگر بيايد . چشمان حسرت بار سائل كه مرغ بريان سفره را مىديد مأيوسانه دور شد . گردش ايام ، مرد ثروتمند و بخيل را ورشكست كرد و به لقمه نانى محتاج نمود و زن را از شدت تهيدستى مطلّقه ساخت . زن از وى جدا شد و بعد از مدتها شوهر نمود و زندگى جديدى تشكيل داد . روزى بر سر سفره بودند و مرغى بر سفره گذاشته تا با لذّت هرچه تمامتر ناهار صرف كنند كه حلقهء در كوبيده شد . زن در را باز نمود و با چشمان پر اشك نزد همسرش بازگشت و به شوهر خبر داد سائلى است و چيزى مىخواهد . مرد علت گريه‌اش را پرسيد ، زن گفت : او شوهر قبلى من است ! مرد گفت : من همان سائلى هستم كه بر در خانهء شما وارد شدم . هر چند داستان حضرت يعقوب و چاه افتادن و غربت حضرت يوسف عليهما السلام در پى حكمت‌هاى عاليهء خداوند بوده است ولى امام صادق عليه السلام يكى از آن حكمتها را بر ما گشوده و فرموده است : علت ابتلاى يعقوب به چهل سال فراغ يوسف ، اين