در طول حكومت او خلافت بهطور كامل از چرخهء طبيعى خود خارج شده بود ، و خلافت پيامبر خدا و جانشينى او به زمامدارى و سلطنت تبديل شده و خليفه و همدستان و استانداران و واليان و عاملان او همان مىكردند كه در گذشته كسرى و اعوان او و قيصر و ياران او انجام مىدادند .
بديهى است اصلاح امت با تحقّق چنين شرايطى در جامعه و انحراف عملى آنها از سيره و سنّت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به سادگى امكانپذير نبود و همين امر باعث شد كه حضرت امير عليه السلام چون گذشته در پى خلافت نباشد و اين امر را به سختى و با اصرار زياد بپذيرد .
ابن ابىالحديد از ابومخنف نقل مىكند كه :
پس از قتل عثمان ، مهاجر و انصار در مسجد گرد آمدند تا در مورد آينده مسلمانان مشورت كنند ، عدهاى از بزرگان اصحاب چون « عمار » ، « ابىالهيثم » ، « رفاعه » ، « مالك بن عجلان » و « ابوايوب خالد بن يزيد » فضايلى را از على عليه السلام برشمردن و او را از همه شايستهتر معرفى كردند ؛ خلايق همه ، گفتار آنان را پذيرفتند و به در خانه امام ريختند و او را از خانه بيرون آوردند و اصرار مىكردند تا دستش را باز كند و با وى بيعت كنند ، اما او امتناع مىكرد .
فشار جمعيّت زياد بود و مردم چون شتران تشنهاى كه به آب رسند به يكديگر پهلو مىزدند ، بهطورى كه چيزى نمانده بود عدهاى كشته شوند .
امام على عليه السلام با ديدن اين وضعيّت به سخن آمدند و فرمودند :
اين كار بايستى در مسجد صورت گيرد و اگر احدى مخالف باشد من نمىپذيرم .
ابومخنف آوردهاست كه ابن عباس گفت : من ترسيدم كسى چيزى بگويد و يكى از آنانى كه نياكانشان در غزوات بدست حضرت كشته شده بود ، مخالفت كند و حضرت اين امر را نپذيرد . اما هيچكس چيزى نگفت و همه بدون اكراه خلافت او را
حكومت اسلامى در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 72
مساهمون: على غضنفرى
ص٧٢