حضرت در پى مالك فرستاد و مالك به قاصد گفت : به حضرت خبرده كه كار پايان يافته و فاصلهاى تا ريشهكن شدن دشمن باقى نيست .
وقتى قاصد خبر آورد ، سپاهيان حضرت بيشتر به او فشار آوردند و حتى گفتند :
پنهانى دستور جنگ به مالك اشتر دادهاى ، اگر فوراً او را نخوانى تو را نيز مانند عثمان خواهيم كشت . امام عليه السلام بار دوّم به اشتر پيغام داد و خواستار عقبنشينى وى شد .
فرستاده امام به اشتر گفت : دوست دارى على عليه السلام زنده باشد ؟ اشتر متعجبانه پاسخ مثبت داد ، پيامرسان گفت : اگر بازنگردى پنجاه هزار شمشير بالاى سر امام است و او را خواهند كشت . اشتر پرسيد مگر چه شده ؟ گفت : على تنهاست و شمشيرها بالاى سر او برهنه مىدرخشند ، وقتى اشتر آمد و آنها را بىخرد و بىعقل خواند ، همگى شعار قرآن قرآن سردادند .
اشعث به حضرت پيشنهاد كرد كه خودش نزد معاويه رود و رأى او را جويا شود ، وى نزد معاويه آمد و چون رضايت معاويه را به تعيين حكم و تسليم در مقابل نظر آنان شنيد ، گفت : همين حقّ است و برگشت و حضرت را از ماجرا آگاه ساخت .
وقتى معاويه « عمروعاص » را بهعنوان حكم برگزيد اشعث « ابوموسى اشعرى » را پيشنهاد كرد و او را ذىحقّ دانست و دليل آورد كه او با ما به جنگ نيامده و احتياط ورزيداست و ما را از شركت در جنگ برحذر داشتهاست .
وى در برابر پيشنهاد امام عليه السلام كه « عبداللَّه بن عباس » را در نظر داشت ، به سختى مقاومت كرد و گفت : ما به غير « ابوموسى » رضايت نمىدهيم ، چرا كه تو و ابنعباس براى ما هيچ فرقى نداريد ، ما كسى را مىخواهيم كه بين تو و معاويه باشد نه كسى كه چون تو باشد !
وقتى امام عليه السلام اصرار بر رد پيشنهادش را ديد ، اشتر را پيشنهاد نمود ولى باز
حكومت اسلامى در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 197
مساهمون: على غضنفرى
ص١٩٧