پدرش ، اسير شد و براى نجات خود سه هزار شتر فديه داد ، كه بالاترين نرخ فديه ، نسبت به زمان خود و حتى بعد از آن بود . در زمان خليفه اول بر سرعدم پرداخت زكات از سوى قبيله « بنى وليعه » با « زياد بن لبيد انصارى » كه عامل حكومت اسلامى در حضرموت بود ، نزاع كرد و شكست خورد و اسير گشت . اشعث قبيله مزبور را تسليم نمود مشروط براينكه با خودش تا حضور خليفه كارى نداشته باشند . وى در قبال آزادى خود هشتصد نفر زن و مرد پناه گرفته در قلعه را ، تسليم نمود .
در اين گيرودار مردها كشته شده و زنها را به جرم حنابستن و جشن گرفتن در ارتحال پيامبر قطع دست كردند .
اشعث را دست بسته نزد ابوبكر بردند و او وى را عفو كرد . گويند ابوبكر در آخرين لحظات حياتش براى عملى كه انجام نداده بود تأسف مىخورد ، به وى گفتند چه كارى است كه انجام ندادهاى ؟ گفت : روزى كه اشعث را به اسارت آورده بودند ، كاش او را مىكشتم .
اشعث همواره مىخواست به سببى با خلفاء نزديك باشد ، خواهر نابيناى ابوبكر را به همسرى گزيد ، دخترش را به تزويج عمر درآورد ، دختر ديگرش را به پسرعثمان داد و جعده را نيز به فرزند حضرت امير عليه السلام ، امام حسن مجتبى عليه السلام تزويج نمود .
هنگام خلافت حضرت امير عليه السلام از طرف عثمان والى آذربايجان بود ، جرير بن عبداللَّه نامهاى به او نوشت و از او خواست با حضرت امير عليه السلام بيعت كند و او پذيرفت .
در جريان صفين در « ليلةالهرير » خطبه خواند و گفت : من در عمرم چنين جنگى نديدهام اگر فردا مثل امروز جنگ كنيم ، نژاد عرب منقطع مىشود . فردا كه ما كشته شويم زنان و كودكان چه مىكنند .
حكومت اسلامى در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 191
مساهمون: على غضنفرى
ص١٩١