معاويه در جنگ جمل وارد نشد ، او نتيجه جنگ جمل را به نفع خود مىپنداشت چرا كه طرفين جنگ جمل كسانى بودند كه معاويه با وجود آنها توان ادّعاى خلافت نداشت ، از سوى ديگر وى قيام طلحه و زبير و عايشه را عاملى براى تحريك مردم شام برعليه على عليه السلام مىديد و مردم را به خونخواهى عثمان و تبعيت از صحابهء پيامبر و همسر او مىخواند . همانطورى كه وجود عثمان را مانع خود مىديد و لذا در كمكرسانى به وى همچنان تأخير كرد تا كشته شد و كشته شدنش را اصلىترين بهانهء خود نمود .
طبيعى است كه چنين انسانى داعيهاى جز خلافت را در سر نمىپروراند و به چيزى غير از آن راضى نمىشود .
امام عليه السلام بارها براى او نامه نوشت ، شمار نامههايى كه امام عليه السلام به معاويه نوشت و سيد رضى آنها را جمع كرده به قرار زير است .
6 - 7 - 9 - 10 - 17 - 28 - 30 - 32 - 37 - 48 - 49 - 55 - 64 - 65 - 73 - 75 .
بديهى است اين تعداد بسيار تنها نامههايى است كه مرحوم سيد رضى در نهجالبلاغه آنها را آوردهاست .
اين نامهها مملو از پند و اندرز ، بيان واقعيّتها در مورد عثمان و قتل او و نيز ذكر فضائل حضرت عليه السلام است و البته نامه 39 نهجالبلاغه نيز خطاب به عمروعاص و در بيان پند و اندرز به او نوشته شدهاست .
امام عليه السلام بعد از ورود به كوفه ، « جرير ابن عبداللَّه بجلى » را بهسوى معاويه فرستاد .
جرير معاويه و مردم شام را از حقايق آگاه ساخت و جريان عثمان را بازگو نمود ، معاويه او را دستبهسر كرد و جواب امام را به تأخير انداخت تا امكانات شام را براى مقابله با امام عليه السلام بسنجد .
در اين اثناء كه جرير هنوز در شام مانده بود ، و دنبال جواب معاويه و امروز و
حكومت اسلامى در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 188
مساهمون: على غضنفرى
ص١٨٨