قبل از شروع جنگ نيز حضرت عليه السلام « صعصعة بن سوهان » را نزد اهل جمل فرستاد تا آنان را نصيحت كند و سپس ، ابنعباس را نزد زبير فرستاد و او را از جنگ برحذر داشت حضرت به ابنعباس مىفرمايد :
« لا تَلْقَيَنَّ طَلْحَةَ ، فَإنّكَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ كَالثَّوْرِ عَاقِصاً قَرْنَهُ ، يَرْكَبُ الصَّعْبَ وَيَقُولُ : هُوَ الذَّلُولُ . وَلكِنِ الْقَ الزُّبَيْرَ ، فَإِنَّهُ أَلْيَنُ عَرِيكَةً ، فَقُلْ لَهُ : يَقُولُ لَكَ ابْنُ خَالِكَ : عَرَفْتَني بِالْحِجَازِ وَأَنْكَرْتَنِي بِالْعِرَاقِ ، فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا » . « 1 »
با طلحه ملاقات نكن كه اگر با او برخورد كنى او را چون گاوى خواهى ديد كه شاخهايش اطراف گوشهايش پيچ خورده ، او برمركب سركش هوا و هوس سوار مىشود و مىگويد : مركبى رام است . بلكه با زبير ارتباط بگير كه نرمتر است ، به او بگو : پسردائىات مىگويد : در حجاز مرا شناختى و در عراق مرا ناشناخته پنداشتى ! چه شد كه از پيمان خود بازگشتى ؟ .
علاوه براين پيامها و نامهها ، امام عليه السلام شخصاً با زبير تماس گرفتند و او را از عواقب عملش برحذر داشتند .
ابن ابىالحديد مىنويسد :
وقتى زبير نزد سپاهيان خود رفت به عايشه گفت : من در هرجايى و در هرجنگى از خود نظرى و رأيى داشتهام ، الا در اين جنگ كه جاى پاى خود را نمىشناسم .
عايشه خواست احساسات او را تحريك كند و لذا گفت :
خيال مىكنم از شمشير پسر ابوطالب ترسيدهاى ، او شمشير تيز و آماده كشتار دارد ، اگر تو از شمشير او فرار كنى بعيد نيست زيرا مردان فراوانى قبل از تو از شمشير او هراسيدهاند . « 2 »
فرزندش نيز او را ترسو خواند ولى وى به خاطر اينكه نشان دهد ترسو نيست ،
هامش
( 1 ) - نهجالبلاغه ، خطبه 31 .
( 2 ) - شرح حديدى ، ج 1 ، ص 234 .