من از گندمهاى شما را به او بدهم .
كودكانش را ديدم كه از شدت فقر ژوليده مو ، غبارآلود و رخسارشان چون نيل سياه شده بود .
عقيل درخواست خود را تأكيد كرد و سخنش را تكرار نمود ، من به او گوش فرادادم ، خيال كرد دينم را به او مىفروشم ، و از روش خود دست برداشته و به ميل او حركت مىكنم . آهنى را در آتش گداختم ، سپس آن را به وى نزديك كردم ، تا با حرارت آن عبرت گيرد ، او نالهاى چون نالهء بيمار سرداد و چيزى نمانده بود كه از حرارت آن بسوزد .
به او گفتم : اى عقيل زنان سوگمند در سوگ تو بگريند ، از آهن تفتيدهاى كه انسانى آن را براى بازى سرخ كرده ناله مىزنى و مرا به سوى آتشى كه خداى قهار با شعله غضبش آن را برافروخته مىكشانى ، تو از اين رنج اندك مىنالى و من از آتش جهنم ننالم ؟ .
عقيل بعد از شهادت حضرت امير عليه السلام ، در مسافرتى به شام نزد معاويه رفت .
معاويه از او خواست داستان آهن گداخته را براى او بازگو نمايد .
عقيل گفت :
زندگى برمن تنگ شده بود ، فرزندانم را جمع كردم و به نزد برادرم على عليه السلام آوردم ، گرسنگى در قيافهء فرزندانم آشكار شده بود ، به من فرمود : شب بيا تا به تو چيزى دهم . شب يكى از فرزندانم دستم را گرفت و به سوى او برد ، بعد از چندى امام به فرزندم گفت بيرون رود ، سپس به من گفت : بگير . من خيال كردم كيسهاى از طلاست . دستم را دراز كردم ، ولى متوجّه شدم پاره آهنى گداختهاست ، آن را افكندم و صدايم را بلند كردم ، حضرت به من فرمود :
مادرت برايت گريه كند ، اين آهنى است كه آتش دنيا آن را داغ كردهاست ، حال من و تو چگونه است زمانى كه به زنجيرهاى جهنم كشيده شويم و آنگاه اين آيه را قرائت نمود :
حكومت اسلامى در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 153
مساهمون: على غضنفرى
ص١٥٣