« أَمَّا بَعْدُ ، فَإنِّي قَدْ وَلَّيْتُ نُعْمَانَ بْنَ عَجْلَانَ الزُّرَقِيَّ عَلَى الْبَحْرَيْنِ ، وَنَزَعْتُ يَدَكَ بِلَاذَمٍّ لَكَ ، وَلَا تَثْرِيبٍ عَلَيْكَ ؛ فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَايَةَ ، وَأَدَّيْتَ الْأَمَانَةَ ، فَأَقْبِلْ غَيْرَ ظَنِينٍ ، وَلَا مَلُومٍ ، وَلَا مُتَّهَمٍ ، وَلَا مَأْثُومٍ ، فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِيرَ إِلَى ظَلَمَةِ أَهْلِ الشَّامِ ، وَأَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِي ، فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ ، وَإِقَامَةِ عَمُودِ الدِّينِ ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ » . « 1 »
اما بعد ، من نعمان بن عجلان زرقى را فرماندار بحرين قرار دادم ، و اختيار تو را از آنجا بازگرفتم ، بدون اينكه اين عزل براى تو مذمتى و يا ملامتى داشته باشد ، چرا كه تو فرماندارى را به نيكوئى انجام دادى ، و امانت را ادا كردى ، پس بدون اينكه مورد سوءظنّ يا سرزنش و يا متهم و يا خطاكار باشى ، نزد ما بيا . من تصميم گرفتهام به سوى ستمگران شامى حركت كنم و دوست دارم تو همراه من باشى ، چرا كه تو از كسانى هستى كه من به خواست خدا در جهاد و برپائى عمود دين از آنها يارى مىخواهم .
همانند اين نامه به « محمد بن ابىبكر » كه امام بنابر مصالحى او را عزل نمود ، نوشته شدهاست .
امام عليه السلام مىدانست هرچند محمد ، انسانى وظيفهشناس است ، اما توان مبارزهاى رودرو در بلاد غربت با سپاه معاويه را ندارد و لذا او را فراخواند و مالك اشتر را به جاى او روانه ساخت .
محمّد از برخورد امام ناراحت شد ، امام او را دلدارى دادند و فرمودند :
« وَانّى لَمْ افْعَلْ ذلِكَ اسْتِبْطاءً لَكَ فِى الْجَهْدِ ، وَلا ازْدِياداً لَكَ فِى الجِدِّ ، وَلَوْ نَزَعْتُ ما تَحْتَ يَدِكَ مِنْ سُلْطانِكَ لَوَلَّيْتُكَ ما هُوَ ايْسَرُ عَلَيْكَ مَؤُونَةً وَاعْجَبُ الَيْكَ وِلايَةً » . « 2 »
عزل تو نه به خاطر كندى توست بلكه به اين جهت است كه آنجا جايى حساستر است و با تجربهتر از تو را مىخواهد ، و لذا من تو را فرماندار جايى قرار دادم كه براى تو زحمت
هامش
( 1 ) - نهجالبلاغه ، نامه 42 .
( 2 ) - نهجالبلاغه ، نامه 34 .