مىترسد . انسان با آنچه بايد با او تماس بگيرد و با او انس داشته باشد ، از او وحشت مىكند . انسان گاهى به جايى مىرسد كه از انبيا وحشت مىكند ؛ به جايى مىرسد كه از كتب انبيا وحشت مىكند ؛ به جايى مىرسد كه از قرآن متوحش مىشود ؛ به جايى مىرسد كه از اللَّه وحشت مىكند ؛ از خداى رحمان و رحيم و مهربان وحشت دارد ؛ انس به خدا ندارد ؛ انس به قرآن ندارد . اين وحشى است . اين انسان وحشى است كه دنياى امروز ما به اين مرض گرفتار است و وحشى از « اللَّه » و وحشى از انبيا و وحشى از معارف و وحشى از مناجات و وحشى از حقايقاند .
واى بر انسانهاى امروز ، تمام انسانهاى امروز ، جز آنچه خدا به آنها توفيق داده ، از اين قبيلاند . و اين بدترين صفتهايى است كه براى انسان پيدا مىشود . مرحوم شيخ عباس قمى در سفينه در كلمه « وحش » جملهاى دارد : يك عابدى را ديدند ، گفتند :
آقاى عابد ، چرا از مردم دور شدى ، چرا رفتى تنها نشستى ؟ گفت : من تنها نيستم . من مونس دارم . هر وقت مىخواهم خدا با من سخن بگويد ، من كتاب او را مىخوانم :
إن أحببت أن يحدّثنى تلوت كتابه . « 1 »
مگر من تنهايم ؟ انس من آن است :
إن أحببت أن يحدّثنى تلوت كتابه .
هر وقت بخواهم او با من سخن بگويد ، قرآنش را مىخوانم ؛ زيرا كه قرآن تكلّم اللَّه است با بشر . قرآن تكلم خدا با شماست . اگر از خواندن قرآن حظى نكنيد ، وحشى هستيد . اگر قرآن در روح ما اثر نگذارد ، وحشى هستيم . مؤمنى ، عالمى از آن عالمهاى رابط با خدا چنين مىگفت : لذت خطابات قرآنى كه خدا به من كرده و به من مىگويد :
« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا » ، از روح من نمىرود . آن قدر لذت مىبرم كه مىبينم خدا دارد با من صحبت مىكند ، خدا دارد به من خطاب مىكند ، مىگويد :
هامش
( 1 ) و لقد كان بعض العارفين يكثر الخلوات ، فقيل له : أما تستوحش لمفارقة الأهل و الجماعات ؟ فقال : أنا جليس ربّى ، إن أحببت أن يحدّثنى تلوت كتابه ، و إذا أحببت أن أحدثه دعوته و كرّرت خطابه ( مستدرك الوسائل ، الخاتمة ج 3 ، ص 181 )