بيشترين عبادت ابى ذر فرو رفتن در انديشه بود . آرى او در قبيلهاى به دنيا آمد و تربيت يافت كه مركز يكى از بتهاى بزرگ قريش بود . او هنگامى كه با اقوام خويش ، در اوقات عبادت ، به حضور بت بزرگ مىرفت و خضوع و كرنش و گريه و نالههاى اقوام خويش را در مقابل سنگى كه به دست خود آنها تراشيده شده ، مشاهده مىكرد ، و دعا و ثنا و قربانىهاى گونهگون قبيله خود را در پيشگاه يك جماد رويت مىنمود ، وجدان پاكش او را پيوسته رنج مىداد و صفاى دل ، گاهى او را به تعجب و گاهى به تفكر و گاهى به انكار درونى وا مىداشت . و به همين منوال ، مدتى در شك و ترديد بود كه آيا اين همه اظهار محبت مردم را اين موجود جماد درك مىكند ؟ و اگر چنين است ، چه قدر سنگدل است كه احدى را جواب نمىدهد و به كسى اعتنا ندارد و همان است كه در حال اول بود ؟ و اگر در حقيقت ، عارى از شعور و قداست است ، چگونه اين همه انسانهاى ذىشعور و ادراك به دورش مىچرخند ؟ و بالاخره ، شبى در فضاى مهتاب ، سنگى به دست گرفت و محكم بر سينه وى كوفت ، و بس جسارتهاى ديگر كرد ، و با تزلزلى به خانه خويش برگشت كه مورد غضب معبود مقتدر قبيلهاش قرار نگيرد ! خبرى نشد و عكس العملى نديد تا آنجا كه يك تفكر صحيح ، او را از ملتش جدا كرد و از همان جا رخت سفر بربست و به مكه روانه شد كه صنم را اثرى نيست و بايد به سوى صمد رفت .
او را تفكر به راه انداخت و به مكه آورد و بالاخره مطلوب اصلى خويش را دريافت . و روزى خود را در مقابل قيافهاى ديد كه عالم در مقابلش كوچك بود . آن چنان مجذوب گشت و دل داد كه شايد در قلبش چنين گذشت كه اگر بناست در مقابل موجودى سجده كنيم ، اين موجود از همه آنها والاتر است .
آرى ، او پيامبر بود ، اما اباذر ديد او خود بر مىخيزد و رو به معبود مىكند و چنان خاضعانه سر به سجده مىنهد كه گويى روح از قالب تن بيرون مىرود .
ابوذر در تفكر خويش دريافت كه مسأله بالاتر از اينهاست ؛ جهان را معبودى است كه بايد از آدم و نوح تا محمد عظيم صلى الله عليه و آله در پيشگاهش جبين بر زمين سايند و
گفتارها و نوشتارها در نشريات و مقدمه كتاب ها (فارسى) — صفحة 568
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٥٦٨