انسان است ، فطرت انسان است ، همان اخلاق است ، صفات درونى انسان است ، اعم از فضايل يا رذايل . و آيه مىگويد به اين كه هر انسانى عملش بر اساس طبيعت و ملكه روحى اوست ، اگر ملكه روحى او ، ملكه فاضله باشد ، افعال او هم بر طبق اين ملكه صادر مىشود ، و اگر ملكه روحى او ملكهء رذيله باشد ، افعال او بر طبق آن صادر مىشود .
پس مقايسه اخلاق با افعال مقايسه موتور است با حركت . وقتى كه اين اخلاق باشد بر طبق اعمال او صادر مىشود . انسان متواضع اعمالى از او صادر مىشود طبق آن صفت تواضعش ، و انسان متكبر اعمالى از او صادر مىشود ، متناسب با آن صفت تكبرش ، چنان كه عقايد هم همين است ؛ يعنى اگر انسان اعتقادات داشته باشد ، طبق اعتقاد عمل صادر مىشود . پس عقايد و اخلاق هر دو نسبت به اعمال ، نسبت عليت و معلوليت را دارند . حال اين مسأله باز پيش مىآيد كه بنا بر اين ، ارتباط عقايد با اخلاق چيست ؟ البته عقايد مرتبه بالا را دارد ، صفات انسانى نسبت به اعمال عليت تامه ندارد ، به حساب ما اقتضا دارد . صفات اقتضا مىكند كه انسان كارى را انجام بدهد ، اما عليت نيست كه اصلًا قابل انفكاك نباشد ، عقايد گاهى اگر خيلى محكم شد ( بستگى دارد به اين كه آن عقيده و آن صفت مغزى و فكرى انسان چه جور باشد ) اگر چنانچه خيلى محكم بشود ، قدرت دارد به اين كه تمام اين صفات را از اقتضايش جلوگيرى كند و نگذارد اين صفات اثرى بكند . در خارج اين قدرت را آن دارد . از اين رو ، شما در تواريخ مىخوانيد عربهايى كه وحشى بودند و عادات و صفات رذيلهء زيادى داشتند ، قساوت قلب داشتند ، عادت به خونريزى كرده بودند ، عصبيتهاى ناروايى داشتند ، صفتهاى بخل و كينه و امثال اينها ، صفات ديگرى در آنها بوده . اينها گاهى مىآمدند و معجزهاى از پيامبر اسلام مىديدند و مطالبى مىديدند و اعتقادشان بر نبوت ثابت مىشد و چنان اعتقاد پيدا مىكردند كه آن عقيده سبب مىشد كه از تمام اين اخلاق جلوگيرى بشود ؛ يعنى ديگر بر خودشان مسلط مىشدند . در يك آن ، در يك ساعت ، طورى آن عقايد تأثير مىكرده كه جلوى همه اينها را مىگرفت و اصلًا افعال و كارها و كردارشان يك كردار ديگرى مىشد .
گفتارها و نوشتارها در نشريات و مقدمه كتاب ها (فارسى) — صفحة 458
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٤٥٨