مكن به چشم حقارت نظر به درويشان * كه بىنياز جهاناند اگر تهى دستاند
163
يك سر مو دلت سفيد نگشت * هيچ مو در تنت سياه نماند
85
خاك دل ، آن روز كه مىبيختند * شبنمى از عشق ، بر او ريختند
183
صبا مكن به حريفان زيردست آزار * بگو كه كاركنان فلك ، زبردستند
163
گندمى را زير خاك انداختند * پس ز خاكش خوشهها برساختند
290
با خرد ، دوش در سخن بودم * كشف شد در دلم مثالى چند
191
به روزگار جوانى ، بيازمايى كسان * ببين فرشته خصالاند يا كه ديو و ددند
163
درويش و غنى ، بندهء اين خاك درند * آنان كه غنىترند ، محتاجترند
209
كلك مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند * ببَرَد اجر دو صد بنده كه آزاد كند
172
اين بيت را كه از اثر طبع ديگرى است * بر قبرشان نثار چو عقد گهر كند
163
چو درياى رحمت تلاطم كند * گنه ، صاحب خويش را گم كند
255
هر كه سخن را به سخن ضم كند * قطرهاى از خون جگر كم كند
85
وفا به وعده نكرد از هزار يك ، آرى * هزار وعدهء خوبان ، يكى وفا نكند
54
طاعات منكرانِ محبّت ، قبول نيست * صد بار اگر به چشمهء زمزم ، وضو كند !
152
به روز نبرد آن يل ارجمند * به تيغ و به تير و به گرز و كمند
86