گر شحنهء شهر ، مست گيرد * در شهر هر آنچه هست گيرد
54
نظرى كرد كه بيند به جهان صورت خويش * خيمه در آب و گل مزرعهء آدم زد
272
خواهى كه تو را رتبهء ابرار رسد * مپسند كه كس را ز تو آزار رسد
162
نيست اميد برون آمدنِ دست خداى * ز آستينى كه به دو دستِ فقيرى نرسد
273
از ضعف ، به هر جا كه نِشستيم وطن شد * وز گريه ، به هر جا كه گذشتيم چمن شد
211
بشوى اوراق اگر همدرس مايى * كه علم عشق ، در دفتر نباشد
183
جهانى مختصر خواهم كه در وى * همين جاى من و جاى تو باشد
172
دانى چه روز دختر زهرا ، اسير شد * روزى كه طرح بيعت منّا امير شد
67
در حديث آمده است كز دل دوست * به دل دوست ، رهگذر باشد
292
ستارهاى بدرخشيد و ماه مجلس شد * دل رميدهء ما را انيس و مونس شد
124
كردى تو به من آنچه مرا بود سزاوار * من هيچ نكردم كه سزاوار تو باشد
256
من آن نگين سليمان ، به هيچ نستانم * كه گاه گاه ، بر آن دست اهرمن باشد
284
نمىآيى ، نمىخوانى ، نمىجويى ، نمىپرسى * چرا از آشنايان ، اين قدر كس بىخبر باشد
138
اسرار وجود خام و ناپخته بماند * وان گوهر بس شريف ناسفته بماند
115
داعيانى كه زاده زمناند * بيشتر در هواى خويشتناند
307